فیلتر شدم.
خوش می گذره.
بهشون نشون می دم.
+
نوشته شده در
88/02/06ساعت 10:2  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر
|
وقتی درباره ی چیزها حرف می زنیم آنها را به گا می دهیم. بچه ها وقتی به آنها تجاوز می شود به گا نمی روند. وقتی به گا می روند که درباره ی آنها حرف می زنیم شایعه درست می کنیم. خدا وقتی به گا رفت که درباره اش این همه حرف زدند. خدا بزرگ ترین و ناب ترین خلاقیت ذهنی بشر بود. شعر بود. از چیزهای دیگری که به گا رفت یکی سکس بود و
سالو را دیدم. بالاخره این کار را کردم. بیچاره پیر پائولو پازولینی. بیچاره پیر پائولو پازولینی. هیچ چیزی از آن باقی نمانده بود. حتی نتوانستم حوصله کنم فیلم را مثل آدم ببینم. هی زدم جلو زدم جلو. ده دقیقه هم نشد. نه حالم به هم خورد نه چندشم شد نه به این فکر کردم که چه جهان کیری ای! وقتی همه درباره ی سالو حرف می زنند کسی سالو را نمی بیند.
+
نوشته شده در
87/12/28ساعت 9:53  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر
|
+
نوشته شده در
87/12/19ساعت 17:26  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر
|
دیگی که برای من نجوشد بگذار در آن سر سگ بجوشد. کلا می گویم.
این روزهای مصیبت بار تمام می شود آن وقت کسانی را که زیاده چس ناله می کنند با هم جر می دهیم. به یاد داشته باشیم که هنوز کونی نشده ایم فقط فراموش کرده ایم که ما یک مشت سربازیم. سربازهایی که شلوار لی می پوشند و هر کدام یکی چند وبلاگ دارند. تک تک و چند تا چند تا ریخته ایم در این شهر که دست به کار بزرگی بزنیم. شاید رسما اعلام برائت کردیم. شاید هم رفتیم جام جهانی. فقط باید همدیگر را پیدا کنیم. مثل جنگجویان کوهستان که همیشه فکر می کردم لینچان به تنهایی می تواند سراسر ژاپن را تصرف کند اما دندان روی جگر گذاشته تا روزی که سیصد تا یاغی دور هم جمع شوند. فقط برای این که واقعیت را تبدیل به رونوشتی از افسانه کند. کیست که نداند جدی ترین و ناب ترین واقعیت ها اگر ردی در تاریخ نداشته باشند یا پیشگویی نشده باشند در نظر مردم کوردل پیشامدهایی حقیرند. چه بسا روزی که سیصدمین نفر پا به کوهستان ما بگذارد یک ملایی بیاید بگوید راه باز کنید من امام زمانم. (ورژن ایرانی جنگجویان کوهستان)
چنین شد پس که من دیدم به رویا محمد رضا داره می دوه دنبال یه توله سگ وقتی بهش می رسه یه لگد می زنه زیر کونش توله هه معلق می خوره و باز پا می ذاره به فرار. وقتی از سیم خاردارهای میدون مین عبور می کنند توله سگه می ایسته بر می گرده با هیبت سگی شیطانی چند برابر جثه ی محمد رضا نعره می کشه. این بار محمد رضا می دوه و سگه دنبال محمد رضا. سگه می رسه بهش یه ضربه می زنه به شونه ش محمد رضا می خوره زمین باز بلند می شه پا می ذاره به فرار. یه بار دیگه از سیم خاردارهای میدون مین عبور می کنند و وارد منطقه ی استحفاظی می شند. این بار محمد رضا می ایسته بر می گرده و با هیبت محمد رضایی شیطانی چند برابر جثه ی سگه نعره می کشه. این رفت و برگشت همین طور ادامه داره. محمد رضا و سگه هی بزرگ و بزرگ تر می شند.
این چکیده ای از سرگذشت این پسره بود. احتمالا یکی از یاران امام زمانه. یه مشت پوست و استخونه شلوار لی مشکی می پوشه سیگار بهمن می کشه و تن صداش منحصر به فرده.
وی در پی تصمیمات اتخاذ شده وبلاگش رو راه اندازی کرد: شعر [استثنا ً] ضروری!
منم پسری هستم صد و پنج کیلویی که با لبات بازی می کنه. دستم تو جیب خودمه اما دست کسی تو جیب من نیست. سلمونی نمی رم موهامو خودم ماشین می کنم. ساعت سه تا هشت شب (زمان اوج سرعت اینترنت اینجا) بلک متال دانلود می کنم. بلک متال گیاهی ست با برگ های خار خار که بیشتر در سرزمین های فراموش شده می روید و دارای فواید ضد انسانی ست.
مطرود جمع شاعرهایی ست که پیش از این شکل گرفته بود. شاید دو سال پیش یا بیشتر. به گمانم اگر پس از این شعری نوشته شود یا دوستان من آن را نوشته اند یا شاعران مطرود. حالا من هم یک مطرودی ام! اولین داستانم در مطرود اینجاست.
+
نوشته شده در
87/12/11ساعت 13:55  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر
|
هفت ساعته دارم موسیقی گوش می کنم. قبل از این دو ساعت خوابیدم. قبل از اون هم چهار ساعت داشتم موسیقی گوش می کردم. حالا غروبه و قرصامو نخوردم. با این حال کون لق بشریت.
هیچی. یکی تلفن زد. برای خودم چایی ریختم حالا باید سیگار بکشم لکن نمی شه. چون که حالا تنگ غروبه.
این زندگی تا کی اینجوریه؟ دیروز به اتفاق رفقا رفتیم ارسباران چایی خوردیم. یه بار باغچهی کنار ارسباران رو تسخیر کردیم. مثل هیپی ها چهار پنج ساعت اونجا زندگی کردیم و وقتی حوصله مون سر رفت پا شدیم اومدیم خونه. فقط حشیش نکشیدیم. روابط جنسی هم برقرار نکردیم. اما آتیش روشن کردیم. قبلش بارون اومده بود چوب ها نم داشت.
حواسم به زندگی نیست. نمی دونم خوش می گذره یا بد می گذره. نه اینکه از این آدم های عارف مسلک کسخل باشم که سر تو هر گهی فرو می برند عشق استشمام می کنند. از این نهیلیست های تیتیش هم نیستم که بزرگ ترین دشمن شون ننه هاشونه چون بی اجازه زاییدندشون. شاید این وسط یه شرم اخلاقی وجود داره. گیرم که من یه شهروند جهان سومی ام که نزدیک خط فقر زندگی می کنم و دولت کشورم دیکتاتوری عمل می کنه. خوب حالا که چی؟ شب و روز بشاشم به حال زارم؟ یا کله در عشق فرو برم که نبینم؟ هر سال یازده میلیون بچه ی زیر پنج سال از گرسنگی می میرند کیر تو این سیستم. نمی خوام. نمی خوام به این فکر کنم که چرا هر وقت انم می گیره برق می ره. نمی خوام از این عصبانی باشم که چرا دولت دوست فلسطینی های جاکش و دشمن افغانی های زحمتکشه. نمی خوام انتقادات و پیشنهاداتم رو با صدا و سیما در میان بذارم که چرا قصه ی کیری یوسف و زلیخا رو با یه سریال کیری تر به گا می دید؟ اون هم با چارده میلیارد؟ من با این چیزا کاری ندارم. سی سال و بلکه هم سیصد ساله که در روی همین پاشنه می چرخه. فقط پیاله هی دور دگر می زنه.
نه. حواسم به زندگی نیست. خوش بگذره یا بد بگذره اصلا مهم نیست. انقدر کار دارم که شرم آوره به این چیزها فکر کردن. چه کاری مهم تر از این: گاییدن سیستم. فروپاشی هرچی که هست، هر چی که باعث می شه یازده میلیون بچه از گرسنگی بمیره، هر کسی که تو این کشتار دسته جمعی دست داره، هر کسی که بهش بی اعتناست، وهر کسی که ازش بی خبره.
حتی اگه هفتاد ساعت پشت هم موسیقی گوش کنم به این فکر نمی کنم که داره خوش می گذره یا بد می گذره. چون دارم به این فکر می کنم که چطور می شه بشریت رو به گا داد که دیگه خودشو به گا نده.
به قول رویایی: مادر که می میرد، دیگر نمی میرد.
+
نوشته شده در
87/12/04ساعت 19:6  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر
|
مثل اژدهایی که در مخفیگاهش فقدان چیزی را احساس می کند بزرگ می شود
فقدان چیزی را که مثل خون اژدهایی ریخته اطراف زیپ شلوارم احساس می کنم بزرگ می شود
مثل اینکه دست و پا در می آورد زبان در می آورد
فقدان خاصی که مثل فندک خاصی بال در می آورد از پنجره ی نیمه گشوده به پرواز در می آید
می رود دوستم را لخت مادرزاد از حمام بیرون می کشد
می رود خانه ی آن یکی دوستم مادرش با نگرانی می گوید از دیروز رفته در خیابان بمیرد
فقدان دیگری که به فقدان دیگری افزوده می شود
به پرواز در می آید می رود تمرین تیم ملی علی دایی را خاکستر می کند
برمی گردد بچه های کوچه را خاکستر می کند
از اینجا می رود پادگان یک یک مافوق ها را خاکستر می کند
می رود احمدی نژاد و کابینه را خاکستر می کند
می رود سانسورچی های وزارت ارشاد را خاکستر می کند
به کوب می رود قم که حوزه های علمیه ی برادران و خواهران و همچنین طلاب کشورهای خارجی (برادران و خواهران) را خاکستر کند
جلدی برمی گردد که شورای نگهبان و مجلس شورای اسلامی را خاکستر کند این از عهده ی او بر می آید
در این بین ارتش بیست میلیونی بسیج خود به خود خاکستر می شود
برای اطمینان خاکستر ارتش بیست میلیونی بسیج را یک بار دیگر خاکستر می کند
سپاه را خاکستر می کند
استقلال را خاکستر می کند
پرسپولیس را خاکستر می کند
عمو پورنگ را خاکستر می کند
این کارها را احتمالا برای این می کند که از اقداماتش تعبیر سیاسی نکنند
معلوم است فکر همه جایش را کرده است
چون منکرات را خاکستر می کند
برج میلاد را خاکستر می کند
هم مصباح یزدی را خاکستر می کند هم خاتمی را
آن وقت می رود شیرینی های نارگیلی را خاکستر می کند
نیمی از بالاشهر را خاکستر می کند چون بالاشهری ها از آنچه دارند گذشت نمی کنند
نیمی از پایین شهر را خاکستر می کند چون پایین شهری ها برای آنچه ندارند انقلاب نمی کنند
چیزهای به درد نخور دیگری را هم خاکستر می کند
و بر می گردد به مخفی گاهی همچون اژدهایی
دوستم بر می گردد حمام تا کف هایی را که رفته اند توی چشم هایش بشوید
فقدان دیگری که احساس می کردم نیز حل شد
گرچه دوستم هیچ گاه به خانه باز نخواهد گشت.
+
نوشته شده در
87/11/15ساعت 2:0  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر
|
ایز حامد کرایینگ؟ یس. هی ایز کرایینگ.
ایز حامد سَد؟ یس. هی ایز سَد.
ایز د ملانکولی ایز ترو؟ یس. ایت ایز ترو.
من دلم نمی خواد وقتی یه فیلم هندی مثل «دیوداس» می بینم گریه کنم. من دلم نمی خواد دندونم اینطور درد بگیره. دلم نمی خواد مامانم هی دعوا راه بندازه که چرا نمی ری سرکار. مامان احمق بی شعوره من پاره وقت کار می کنم. همه ی مامان ها احمق بی شعورند اگر نه مثل حیوون با مردها نمی خوابیدند. من دلم نمی خواد زن بگیرم چون نمی خوام با یه عفریته زندگی کنم. دلم نمی خواد کسی که منو کم می شناسه وقتی اینها رو می خونه فکر کنه زیاد می شناسه. درباره ی من حقایقی وجود داره که کسی نمی دونه. من یه بار سینه های لخت دختری رو لمس کردم و این پست ترین کار عمرم بود. من کیرم سیاهه مث مال آفریقایی ها. به خدا همونقدر اعتقاد دارم که به کیرم. هیچ وقت دوست نداشتم به دخترهایی که عاشقشون بودم دست بزنم. حاضرم هرچه سریع تر به خاطر هدفی والا کشته بشم به شرطی که بهم تفهیم بشه اون هدف والاست.
دلم نمی خواد کسی که اینا رو می خونه بگه حامد شارلاتانه. من ممکنه احمق باشم اما شارلاتان نیستم. دوست داشتم شارلاتان بودم. همیشه تو جمع ها من آخرین کسی هستم که می فهمم کسی داره خالی می بنده. همیشه اول اعتماد می کنم بعد شک می کنم. همیشه انتخاب اولم اینه که راست بگم اما این احمقانه ست.
شارلاتان می شم. اگه نتونستم تمام وقت می رم سر کار زن می گیرم می رم دندون پزشکی.
+
نوشته شده در
87/11/02ساعت 2:2  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر
|
◄ دستاتو از درخت بابابزرگ بکش کنار. هر کدوم این زردآلوها
فکرهایم جمع شده روی درخت پشت پنجره دراز شده. کاری ندارم. همین طوری صدایت کردم.
◄ بعد از رفتنشان بلند شد گلولهها را از تنش تکاند و از جیبش یک بسته شکلات درآورد. این را sina_366 که سرطان دارد و گیتار میزند شبی که چت کردیم خواب دیده است و فکر میکند او من بودهام این را از سبیلم فهمیده است در هیچ کدام از عکسهایم سبیل ندارم. میگوید مطمئن است اگر سبیل داشتم دنبالهاش را از کنار چانه میآوردم پایین تا زیر گلو. کسی در همهی عکسهایم برای شناسایی غیبش زده موهای کوتاه و آرایش کم و تجدید نشده دارد. باید برای میل کشندهام به شکلات قصهی جدیدی سر هم کنم. چت فکری برایم نمیکند جز این که فحشهای شخصیام را از فرط تکرار همگانی کند. سرگرمی جدیدم حک کردن آن فحش زیبا روی این گلولهی سرد است شبی که آخرین بار پست میدهم میچکانم در سینهی سرهنگ برای سربلندی. دست کثیفتو از خشتک بردار سرهنگ!
هر طور میخواهی حال کنی پول اِخ کن. عصبانیام میکند سیدیهای خط و خشدار این موسیقی که اول و آخرش حرف خودم است شیطانپرستی بهتر از هر چیز دیگر پرستی است. بچهقرتی بیکله از من میپرسد shoma satanist hasti؟ حرف از جنوب شهر بزنی غیرت قبیلهاش عرب میشود و شمشیر میکشد. شیطان شخصا روزی پنج مرتبه خودش را با گیتار جر میدهد معامله سر روح کردم بیچاره نمیداند زوزهی گرگ میکشد روح سبیلکلفت. خودت خواستی سرهنگ من سرباز بدی بودم.
◄ فراری از موسیقی بود
◄ هر طور بود یک کله داشت با خیلی مو. باور نکن ولی حرفهایی میزد که من گفتم. از این جور چیزها رادیوی این بیابانها زیاد میبیند.
◄ مثل ماجرایی که از اول شروع بشه. لعنت به این مثلا. من رو چه لکنت تو دست از کار کشیدن. بکنم همچین که نفهمند دهنم رو با کدوم دست سرویس کردم. آستین های گره خورده دهنم رو به دستم نزدیکتر میکنه.
مرگ درست از اون دقیقه شروع میشه که دست به اشاره میره. همیشه مانعی واسه رد گم کردن هس. بشاش تو همهی این اشارههای بیحال به.
◄ آن فحش را روی یک گلوله حک کنم و بچکانم در سینهی سرهنگ. همان شب که آخرین پستم را میدهم و فردایش میبیند پوتینهایم را برق انداختهام مثل سربازهای چسماه. داستان دیگری برای تعریف کردن ندارم. دفترچهی مرخصیام هم پرت شده است آنجا. یک جامدادی سفالی در کتابخانه هست که روی آن شعر فریدون مشیری نوشته. طرف دیگرش پنج بار با رنگ های جورواجور نوشتهام توالت. قرار است پشت در توالت پادگان چیزی نوشته شد. به من چه. فهمیدهام مردها تمایل دارند فحش را با صدای نخراشیده بیرون بدهند. Fucking the world. کتاب ترجمهی شعرهای متالیکا روی بقیهی کتابهاست. سه هزار و پانصد تومان خریدهام. هر طور بخواهی حال کنی باید پول اِخ کنی. با طرح جلد مزخرف. جورابم که بو میدهد جایش بدون شک در کتابخانه است. این قفسه خصوصی است دست نزنید. شماره تلفن دوستم را چسباندهام پشت شیشه. وقتی از پشت شیشه به کتابی یا دختری نگاه میکنم دلم میخواهد باهاش باشم ولی نزدیکش میروم و پوست سرم میخارد. کی از تن در میآورم این خستگی را که هر لباسی بهم بیاید. کجا زمزمه کنم نخراشیده ترانهای متال تا دوستی را از دست بدهم و آن یکی را پیدا کنم. جز این داستانی ندارم. دوستانم که نیمیشان شعر مینویسند شعرشان را عجیب میخوانند. مردم از صدای آنها که بم و کشدار است میفهمند به یک شب شعر پا گذاشتهاند. مردم دوست دارند شاعرانشان را در همه حال منگ و مالیخولیایی ببینند. هه! شب و روز شعر.
سرهنگ قبل از مرگ شامش را بالا بیاورد و بنالد:
◄ فکر دیگری برای رهایی از این خانه نمیکنم. هر رفتنم که برگشته گرگ ترسویی شده که از هیچ چیز نمیمیرد. تمامش کن سر و کارت با درختان بیخانه است که خشمگین. گنجشکی که پرواز کند در مانیتور میبینم که تیروکمانی در دستم است اما سنگ نیست روح است همهی سنگها و من که ایستادهام روی زمین میفهمم که زمین به فکرم نیست سقوط میکنم در مانیتور. ها ها ها ها
◄ مرگ با رعد و برق در روزی آفتابی انتظار دارد همراه با بستنی و نم عرق بر رهگذران. اما راستش را که بخواهی روی غرق کردن دارد این پیشانی اگر در هم بپیچد اشاره کنی بهش که اوهوه! چقدر اخم مضحک. بله چی میخواستی خیال کنی نمیگذارم. فقط مگر این که بلد باشی زیر سایبان فکر کنی و بستنی را بگذاری برای رهگذران خوشتر.
◄ همهاش همین بود؟ و من مردم؟ کوتاه مثل کیر و دردناک بیشتر از عق زدن بود. دستشویی بهترین جا برای ارایهی حقیقت است وقتی میپرسی کی میای سراغم، حقیقت رسیدنی نه و ریدنی بود. سراغ هر که میروی کمتر سراغت را میگیرم تا بیشتر حالمو بگیره. این چه مکان مخوفی است هر لحظه با دهانی تازه چشمان کهنه. بو کن جسدی همین جاها میگوید پیف پیف. چند روز را هم سر کنی کم کم به هر وضعی عادت میکنی بگندی. گندیدن تاریم تا گندیدن. یکی میگندد سیب پلاسیده یکی مورچه از سر و کولش بالا نمیرود. بو داریم تا بو. اینطور که بویش میآید قرار نیست کمممتر شود. مورچهها از همین ترسیدهاند. از این میترسد که سایه شود و هر صبح زنده شود. آدم بیشتر خودش باید خودش را سر به نیست کند. کوه با آن همه نیستیاش خانهاش را در کوهستان جا گذاشت و پا به فرار. اگر قرار باشد روز به روز صبحانه را تجدید کنی با آن همه کثافت مالیدنی و حل کردنی و آبکی جایی برایش نمیماند سپوختن.
با تمام دردها از این بیشتر خوشم میآید که خودشم مث خرس یا اسب آبی هر کدوم که به بالش بیدار مونده شبیهتره. کسی به این فکر نکرده مطمئنا مرگ با قورت دادن لاکپشت حسود.
◄ بمب منفجر نشده تو حبس کردن نفس. این ازت برمیاد که دنبال صدات بذاری ببینی تا کجاها میره که فحش برمیگرده؟ یه فایل 100 مگی بنویسی و سیو نکنی همه دلیت. اما کجا وقتی چیزی خراب بشه که یه روز درست شده همون چیز خرابش سراغت نمیاد و تا خرابیتو نبینه دست از خوابات ورنمیداره؟ کسی که خوب داستان نوشت خودشو تو کوهستان پر درهتری ول داد. حالا کی میخوای از این فرار کنی که این همه آدم که تو کلمههات ول کردی ولت کنن تو کلمههاشون.
◄ یک مشت آدم متوسط دستشدهام کردهاند دوست داشتن در هر زمان تنها یک نفرم را کجا حرکت بعدشان را بخوانم دستم را قبل از پرتاب بیندازم همه چیزم را دادهام دیگر نه نیازی برایم مانده نه شهوت دیوانهواری که از سعیاش دیوار را سوراخ کنم و از آن حیاط بیرون بزنم و خودش را در لیوان شفافتری ببیند. هه! این چند هر طوری آمده باشد از این به بعدش با عق میریزد اینجایم. این لباسها را اگر در خواب درست دقت کنی بوی مرده میدهد هر کسی به سلامم جواب میدهد از مرگ قبلیام بیخبر است اما بلد است زود بداند خواب برود ببیند بع...له
◄ نوشتن کفاف کدام نیاز پایینتنه را میدهد بدانم که زیاد بهش بخوشانم. هیچ کدام و خوابم میآید. صدای پرندگان این صدای اشرافی. غیژ غیژ کامپیوتر بیشتر سر حالم میآورد یا مثلا یک تایپ سریع. اما کلمهها بیشتر از این اجازه ندارند به انگشتانم وارد شوند از زیر ناخنها میزنند بیرون از مفصل استخوانها مثل شیرهی درختان سبز اما اگر درخت بودم تا حالا سبز نمانده بودم اگرچه رنگ دیگری را هم حالش را نداشتم بگیرم. از این که میبیند مثل خرس به خواب زمستانی احتیاج دارم تا بیش از یک زمستان بخوابم و در بهار دیگری با کابوس دیشب بیدارم کند از زیبایی در پوست خودش نمیگنجد. چهار دقیقهی دیگه میرم صبحگاه یعنی 6:56 تا اون موقع چه کلمههایی میان چیا تو انگشتانم میماسن از فرط تکرارشون هیشکی حوصله نداره. دو دقیقه دیگه. بیاین دیگه حرومزادهها. امروز کار زیاد دارم و اون آهنگا که مجبورم مهمشون کنم وگرنه چیزی برای نشون دادن به اون ندارم. نشون نه، قایم کردن، که یعنی نمیدونی چه باحالم من تموم شد وقت من رفت.
◄ حالا صبح با صلح چه شود. مدارا بس است با گرما. لخت کن پاها را وقتی آفتاب به رود کوچکی میرسد. تو از تاکسی بعدی بپرس بی آدرس تا کجا میشود سربهزیر رفت.
داری با خودت و کسی از راه دور وول میخوری. راه دور منهای دوری نشانهی آدرس بیشهر است.
◄ داستان: صدای رد پایی که روی برف گفت: شیشه قلپقلپ... شیشه قلپقلپ... روی موزاییک حرفش را عوض کرد: سینهخیز غرق... سینهخیز غرق...
اسلحه را تحویل دادم. بگذار ببینم. آن را تحویل گرفتم این از سنگینتر شدن دستم پیدا بود وقتی هوا شب بود. گلوله ها را نشمرده اسلحه را از نگهبان قبلی تحویل گرفتم. در مه یکی از گلوله ها کم بود. بگذار ببینم. مه نبود. بخار برف همه جا را سوال کرده بود. بگذار ببینم. جمعهها پادگان متروکهای است که از آسایشگاه سربازهاش صدای مرگ و میر میآید. سنگینی اسلحه رفت روی شانهی راستم و انگار پهلوی چپم تیر خورد. کف برجک پر از خون شد و شره روی برف. بگذار ببینم. شاش بود که زرد بود.
باتری رادیویم ضعیف شده بود و نگهبان قبلی خودش برای خودش آواز خواند اما صدایش خوب نبود. من برای خودم آواز خواندم اما صدایم در مه خوب نبود. در مه گلوی خط و خشدار داریم ما. این از میل ابدیمان به سیگار پیدا بود. پنجرهی اتاق سرهنگ خاموش شد. بگذار ببینم. کسی در مه آواز خواند که میدانستم مه نیست. خودش نمیدانست صدایش خوب است. رد پای یکی دنبال پوتینهای من میآمد یکی که با سایههایش میشدند چند نفر. جلوی اتاق سرهنگ هر کسی جای من بود در میزد. در زدم آنطور که به در لگد بزند حرامزاده. سرهنگ با زیرپیراهن در را باز کرد.
- ترک پست میکنی حرومزاده؟
- اومدم بکشمت
- زر نزن حرومزاده
نگهبان بعدی اگر به جای سرهنگ بود به جای این میگفت «چرا میخوای منو بکشی؟» میگفتم «واسه اینه که باتری رادیوم تموم شده حرومزاده». نگهبان بعدی صدایی شنید که از خواب پرید و تا نوبت نگهبانیاش برسد هی غلت زد. چیزی از زیرپیراهن فرار کرد، از راهرو و راهپله گذشت، به باد ساییده شد و شره کرد روی برف و زیر برجک.
بگذار ببینم. نه... صدای خشدار نگهبان بدک نبود.
◄ شعر
جهان شکلات غمباری ست
این را همه نگفتهاند اما خوردهاند
با ابروهایم درهم چشمانم میبندم را میدوزم به خشتکم
با یک خنجر که نیمی از تنهایی ست پشت به همه میکنم
و زیپم را پایین میکشم
تف
◄ شعر
فحش برای گلو قطعی ست
زوزه میآورد این بار حتما
چند گرگ و بقیهی گرگها با فرار من به دنیا میآیند
و چرت چاق را
+
نوشته شده در
87/10/26ساعت 12:35  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر
|
بچه های غزه تکه تکه می شند. به تخمم. مگه من تکه تکه نمی شم؟ یه روز منم بد می میرم. مگه چه جوری مردن مهمه؟ تو آفریقا همه روزه تعداد بیشتری بچه می میرند. گور پدر مردم بی عرضه.
مریض این شدم که بفهمم وظیفه ی من چیه. کدوم وظیفه کدوم کشک؟ نیروهای حماس هموناند که ماسک به صورت می زنند دانشجوها و کارگرای ایرانی رو به دستور مافوق ایرانی سرکوب می کنند. حالا تو مهدکودک ها مخفی می شند که گیر اسرائیلی ها نیفتند. جمع کنید این مسخره بازی رو. مسئول مرگ بچه های غزه دولت ایران و اسرائیله. مذهبی ترین و کثیف ترین رژیم های سیاسی جهان. هیتلر باید شیعیان رو همراه یهودی ها می سوزوند.
من فقط یه بچه ی تخس عوضی ام که می خوام زنده بمونم. اما ناز شصت اون که منو می کشه. می خواد بسیجی هموطن باشه یا امریکایی یا عرب یا یه راننده ی بدبخت خوابزده ساعت شیش صبح زمستون. اگه از دست قاتلم در رفتم که مادرش رو می گام. اگه نه زرزر الکی نمی کنم که آی کمک.
سعید! من اون پارچه رو امضا کردم آره به اسرائیل فحش دادم. اما حالا که فکر می کنم می بینم فقط به خاطر این بود که ثابت کنم حقیقت پشمه. حال کردم امضا کنم همین. خواستم ببینم با ماژیک چطور می شه روی پارچه نوشت. هر بار از اونجا می گذشتم راهم رو کج می کردم ببینم کی چی نوشته. یکی نوشته بود کیر تو دهنت اسرائیل. خیلی حال کردم. به نظرم ته خلاقیت همینه. اصلا حال کردم اسم واقعیم روی اون پارچه باشه. که اگه یکی یه روز رد اسمم رو گرفت گوه گیجه بگیره. گور بابای حقیقت، تعادل، شناخت.
من یه نفهم ناهماهنگ بنجلم که داستانم ذوقیه و تحلیلم از همه چیز لریه. منتها حال می کنم هر موقع اراده کنم جمعی رو به فاک می دم.
چند نفر هستند من نمی شناسم. یه قاضی رو خریده ند تبرئه شده ند. من منتظرم وقتش که رسید آب ها که از آسیاب افتاد بریم سر وقت قاضی. از اون چند نفر یکی پیرمرده با نوه ش. از اونها یکی رو هم بریم سر وقتش. پول گذاشته ند رو هم وکیل گرفته ند. وکیل رو هم یا ما یا یه بسیجی هموطن، امریکایی، عرب یا یه راننده ی بدبخت خوابزده ساعت شیش صبح زمستون...
+
نوشته شده در
87/10/14ساعت 3:7  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر
|
1- صداقت اخلاق برده هاست. کسی که صداقت رو ترویج می کنه همون کسیه که اصلا صادق نیست. کسی که صادقه فقط صادقه نمی تونه چیزی رو ترویج کنه. یا عرضه نداره یا می ترسه ریا بشه. رئیس کسیه که نیاز به رئیس داشتن رو در دیگران به وجود می آره (یا بیدار می کنه). رئیس همه رو دعوت به صداقت می کنه اما خودش اصلا صادق نیست. اگه صادق بود یکی در حد بقیه بود؛ بی هیچ توانایی ای برای همراه کردن بقیه.
2- برده ها همیشه به وجود می آند چون رئیس ها به وجود می آند. برده ها برای برده شدن لازم نیست هیچ تلاشی بکنند اما رئیس ها برای رئیس شدن باید خودشون رو جر بدند. برده ها فکر می کنند رئیس ها همیشه رئیس بوده ند. فقط رئیسه که هرگز گذشته رو فراموش نمی کنه. برعکس برده ها داوطلبانه همه چی رو فراموش می کنند. فراموشکاری شرط ضروری برده بودنه. «حافظه ی ماهی های قرمز دو ثانیه ست. برای همین می تونند تنگی تنگ شیشه ای رو تحمل کنند.»
3- آدم صادق وجود نداره. معنیش این نیست که هیچ برده ای وجود نداره. برده ها آدم های صادق اند که وجود دارند اما در اصل وجود ندارند. فقط رئیس وجود داره. برده ها اصلا به چشم نمی آند. آدم صادق اصلا به چشم نمی آد. برای اینکه وجود داشته باشی باید دیده بشی. فقط اون وقته که وجود داری. دیوار چین رو برده ها ساختند؛ برده هایی که وجود نداشتند و ندارند. اسم هیچ برده ای تو تاریخ نیست.
4- من صداقت رو دور می ندازم. به این اعتراف می کنم. هیچ کدوم از حرفای من صادقانه نیست. من برده نمی خوام باشم.
5- من کسی رو دعوت به صداقت نمی کنم. صداقت شما رو تبدیل به خوک های چاق می کنه که ازتون کالباس درست می کنند. صداقت سند سفید امضای «اهداء اعضاء قابل پیوند» پیش از مرگ مغزیه. دیگه خود دانید.
6- یکی خواسته بود مانیفست تنهایی رو بنویسه. اگه اون نوشت منم مانیفست خیانت می نویسم.
+
نوشته شده در
87/09/24ساعت 12:18  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر
|