تبليغاتX
مرگ بر
بچه که بودم، یعنی بیست سالم که بود جمعی داشتیم که همه داستان می نوشتیم من و یکی دو نفر دیگر شعر هم بلد بودیم بنویسم. یعنی اعتماد به نفس این را داشتیم که به چیزی که می نوشتیم می گفتیم شعر وگرنه شعر نبود. بود. اما عین بقیه ی شعرها بود. شعرهایمان هیچ چیز دیگری غیر از شعر با خود نداشت. یک مشت مزخرف.
شاهرخ یکی از ما بود. ساکت بود خوش تیپ هم بود. بعدا یک رمان چاپ کرد که هیچ وقت نخواندمش و به تازگی رمان دیگری چاپ کرده که آن را هم نخوانده ام. اولی را گفت نخوان دومی را داد که بخوانم دادمش به محمد زارعی هنوز پسم نداده. محمد! دست خوش رفیق!
حالا شاهرخ دارد در وبلاگی که راه انداخته درباره ی کتاب هایی که می خواند یادداشت می نویسد. بعد از تجربه ی وبلاگ نویسی فئو فئودوریان که آن همه با وبلاگ نوشتن اختلاف ایدئولوژیک داشت دلم می خواهد شاهرخ هم به منجلاب وبلاگ نوشتن فرو بغلطد. تنهایی آدم های تنها حدیث آرزومندی ست. فئو اندازه ی موهای سر من آدم می شناسد اما تنهاست. بعید می دانم خودش انکار کند اما حتی در این صورت باز هم در دار و دسته ی آدم های تنها یارکشی می شود. شاهرخ هم همینطور.
وبلاگ نوشتن لخت شدن در انظار عمومی است. آدم های تنها خیال می کنند لخت شدن از آنها هیولا می سازد. همینطور است. آدم های تنها اگر بنویسند که به چه فکر می کنند و در تنهایی چه می کنند از خود هیولایی می سازند که هستند. اما به نظرم این اتفاق باید بیفتد. زندگی کردن و داستان نوشتن هیولایی که دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارد دیدن دارد.
آدم هایی که شروع یک تجربه را به تعویق می اندازد تا تجربه ای را که هنوز نیمه کاره است به انتها برسانند، حوصله ام را سر می برند. اسم این کار هر چه می خواهد باشد. تدبیر، استراتژی، تاکتیک، کیــر خر... من همه کار را با هم می کنم. قرار نیست بتوانم چیزی را به آخر برسانم. بگذار هیچ چیز سرانجامی نداشته باشد. بگذار داستان های تمام نشده و عشق های نیمه کاره و رفاقت های بی سر و ته تلنبار شوند.
دارم می روم کانون ادبیات. آنجا کاری ندارم. ولی می روم.
می خواستم اینجا را ترک کنم. نوشتن در جایی که الهه و هانی آن را می خوانند آدم را محافظه کار می کند. اما با کله خری هنوز می نویسم. اینها که چیزی نیست. حرف هایی هست درباره ی الهه. و حرف هایی هست درباره ی هانی.
کله خر آن است که در انظار بنویسد؛ نه آن که دری‌وری‌هایش را به رفیق بگوید.

+ ساعت 3 بعد از ظهر بیست و یکم بهمن 1388  ؛  
عق! چه خواب تخمی ای دیدم. آخرش عین بچه ها زار می زدم.

جایی بود مثل اولین خانه ای که در تهرانپارس اجاره کردیم. خانه ی آقای یعقوبی که ما زیرزمین بودیم و یک پارکینگ بزرگ داشت و تهش حیاط بود و درخت های میوه ی زیادی داشت. بعد در آن پارکینگ من آخرین نفر از یک گروه بودم که با پلیس بسیار جنگیدم. انگار مسلحانه بود قضیه. بعد بعضی از آنهایی که با من می جنگیدند از کار خود شرمنده بودند. باید تا یادم نرفته بنویسمش. بعضی صحنه ها را فراموش کرده ام. بعد انگار هیچی برای جنگیدن نداشتم فقط بیخود لفتش می دادم. ذله شان کرده بودم. آخر مرا گرفتند. آهان. من دوباره از دستشان فرار کردم و به پشت بام رفتم. تک تیراندازهایشان روی پشت بام های اطراف بودند بهم شلیک کردند اما به موقع پناه گرفتند. آنجا توانسته بودم اسلحه به دست بیاورم. از اینهایی بود که آنقدرها نیاز به نشانه گیری نداشت گلوله اش پخش می شد خوار طرف را می گایید ساچمه ای بود. دخل چند نفر را درآوردم اما آخرش باز دستگیر شدم. کسی که مرا گرفت هی عذرخواهی می کرد. می گفت مرا ببخش باید تیر خلاصی را بهت شلیک کنم مرا ببخش. من روی شکم بر زمین خوابیدم و گفتم شلیک کن مرد. دوباره سرم را بلند کردم و گفتم معذرت می خواهم که داری اذیت می شوی شلیک کن اما نمی کرد. انگار زمانی به من وفادار بود یا همین الان حتی. انگار یک یاغی بودم که همه انتظار داشتند پیروز شوم و نجاتشان بدهم حتی سربازهای هیکل گنده. آخرش نتوانست گفت بیا برویم. چند قدم جلوتر دسته ی عزاداری داشت رد می شد. در خوابم آنجا هنوز پشت بام بود اما خب دسته ی عزاداری داشت رد می شد می خواستند از در خرپشته بروند پایین. به یکی گفت بیا تیر خلاصی را شلیک کن به این. من هم بهش گفتم شلیک کن بهم. طرف یک لات و لوت بود اسلحه را نگرفت رفت. بعد به یک پیرمرد گفت یارو از این حرامزاده ها بود اسلحه را گرفت ولی اون هم شلیک نکرد. یک جوان افغانی ریزه میزه گفت تیر خلاصی می خواهید بزنید؟ بدهید به من. اسلحه را گرفت من سرم را آوردم پایین از پشت شلیک کرد توی سرم. تیر را دیدم که از کله ام بیرون آمد و در آسفالت پشت بام فرو رفت. و چند قطره خون. بعد با چشم هایی که داشت بسته می شد سرم را بلند کردم گفتم دیگر تمام شد. ناراحت نباشید بچه ها. زندگی تان را بکنید. بعد منتظر مرگ شدم. در این حین از پشت بام رفتم پایین. انگار پارکینگ کنار خانه را اجازه اش را من داده بودم که بشود هیأت امام حسین. انگار مردم به خاطر همین خیلی بهم احترام می گذاشتند. بعد وقتی می دیدند دارم می میرم غصه می خوردند و شرمنده بودند. پارکینگ یک پنجره ی کوچوکی رو به خیابان داشت. از آنجا دیدم یک رنو پی کی مشکی جلوی خانه نگه داشت. سریع به خیابان رفتم و دیدم چند زن از آن پیاده شدند و راننده اش زن است اما مادرم نیست. گریه ام گرفت که یک پی کی مشکی آورده ای جلوی چشمم اما مال مادرم نیست. من پارکینگ خانه را داده ام هیأت درست کنید اما شما مادرم را نمی آورید دم آخری ببینم. کسخل شده بودم عین بچه ها زار می زدم. بعد خودم می فهمیدم مرگم فرا رسیده و گلوله باعث شده خنگ بشوم و عین بچه ها شده بودم. حرف زدنم عین بچه ها بود و منطق فکر کردنم. اما مرگ اتفاق نمی افتاد. یک سوراخ از پشت سرم داشتم که پیشانی را شکافته بود و از آن خون می ریخت اما درد نمی کرد و خلسه ی پیش از مرگ را داشتم تجربه می کردم و مرگ تمامش نمی کرد. دیگر یادم نیست. یکی هی باهام بود و خیلی از حرف ها را با او می زدم.
از یک جایی به بعد پلیس ها دیگر نبودند. دلم می خواست بمیرم، انگار کارم را کرده بودم، همه ی زورم را زده بودم، نشده بود و از خودم خجالت نمی کشیدم به خاطر شکستی که خورده بودیم.
یک زن چادری داشت از خیابان رد می شد بهم چپ چپ نگاه کرد. بیشتر مردمی که می دیدندم آرزوهایشان را بر باد رفته می دیدند و غصه می خوردند.
وقتی بیدار شدم احساس کسی را داشتم که می خواهد به خودش تسلیت بگوید.
تکه ی مادرش دهنم را گایید. نمی آوردندش ببینمش. کندذهن شده بودم.

+ ساعت 6 قبل از ظهر بیست و نهم دی 1388  ؛  
می‌دونم انقدری وقت ندارم که حرف بزنم. پس خلاصه می‌کنم. تو هیچ گهی نشدی پسر خب؟ حالا زندگی کن. وقتی می‌نویسی کلمه‌های خودتو به کار ببر. وقتی می‌ری کافه اگه دلت سالاد پاستا می‌خواد بخور.
من چرا انقد حواسم نیست؟ دلم خواسته صدا کنم هانی؟ هانی؟ هانی؟
حامد حالت خوبه؟ آره چون که اسم سالاد پاستا، بوی سالاد پاستا، کافه ژاندارک، مسیر از خانه تا کافه، از کافه تا متروی فردوسی، اینا همه‌شون. خب اینا همه چی؟ هیچی. خالی از اونه اگه نباشه. می‌خوای دیگه نریم کافه ژاندارک؟ بریم. می‌خوای دیگه پاستا نخوریم؟ بخوریم. خب چه مرگته پس؟ هیچی.

یه حسی بهم می‌گه وقتی اون نباشه هر کاری مجازه. می‌شه هر زری بزنی هر گهی بخوری بعد مسئولیت چیزی رو قبول نکنی. حالا تو فک کن یه جور عصیان درونی. خواست این عصیان. سرکوب این خواست منجر به دلسوزی تخمی‌ای واسه خود آدم می‌شه که مقاومت در برابرش بی‌فایده ست.
خلاصه اینکه حامد حواست باشه به گا نری حیفی. تو پسر خوبی بودی.

انگاری هنو تنم گرم باشه حالیم نباشه. انگاری یه مدتی که بگذره صب که از خواب پا شم ببینم هیچی سر جای خودش نیس. انگاری تنهایی فحش گذاشته باشم وسط که هر کی عوض نشه فلان و فلان. سه ماهه؟ چهار ماهه؟ همین حدودا. کوه رفتیم هر هفته. عرق خوردیم یه بار. کافه رفتیم هفته ای چند روز. مافیا بازی کردیم به دفعات. چت کردیم هر شب. خوش گذشت.

این که مدام به کسی فکر کنی قراره حالتو خوب کنه. الان حال من خوبه؟ دو تا حالت داره. یا الان حال من خوبه یا بلد نیستم چطوری به کسی فکر کنم. ولی دارم یاد می‌گیرم. همه چی ردیفه.

+ ساعت 11 قبل از ظهر بیست و چهارم دی 1388  ؛  
این که قبلا چه گوهی بودم و الان چه گوهی هستم حرف مفت است. هر گندی بالا آورده‌ام همینی‌ام که الان دارد می‌نویسد. معلوم است که از دست خودم عصبانی‌ام؟
از دست خودم عصبانی‌ام.
به پردیس می‌گفتم. انگشتانم از دهانم بهتر حرف می‌زنند. کاش پشت تلفن تایپ می‌کردیم و در کافه تایپ می‌کردیم و کلا تایپ می‌کردیم. انگار موقع حرف زدن خون به مغزم نمی‌رسد. دیشب کاریکاتوری از خودم بودم. صدای خودم را می‌شنیدم که دارم حرف می‌زنم. مکث‌ها و جمله‌های درهم و برهمی که می‌گفتم همه‌ی اینها روی اعصابم بود. انگار خودم داور خودم بودم. هی از خودم امتیاز کم می‌کردم.
باید بروم یک جای خلوت پیدا کنم همینطور حرف بزنم. مسلسل‌وار و لاینقطع. جایی که مکث کردم باید خودم را تهدید کنم تا ادامه پیدا کند. حتی صدایم را ضبط کنم ببینم کجاها را ریده‌ام. یک عمر به جای حرف زدن حرف نزده‌ام نوشته‌ام حالا نتیجه‌اش همین است. این همه محافظه‌کاری این همه سانسور. رفقا! اگر انصاف داشتید باید حالتان به هم می‌خورد ازم، اگر جرأتش را داشتید. حالا مرام گذاشته‌اید دمتان گرم. ولی اینجوری نمی‌شود ادامه داد.
فئو دلش کأنهو آبکش هیئات و تکایا. هیچی تو دلش نمی‌ماند که کسی از آن خبر نداشته باشد. حالا اینجوری هم نه. اما باید که بشود حرف‌های گفتنی را به اشخاص خاص گفت.
امروز این چیزی بود که مدام به خودم می‌گفتم.
شاید شروع کنم به نوشتن روزانه. یک جور لجبازی با زندگی‌ای که اتفاقی توش نمی‌افتد. می‌خواهم پرده از چهره‌ی هپروتی خویش بردارم برای خنده و اینا. شاید یک وبلاگ دیگر باز کنم بالاش بنویسم الهه! حق نداری اینها را بخوانی. شاید سگیش کنم اهمیت این مسئله را ازش سلب کنم. الهه هر شر و وری که دلش می‌خواهد می‌نویسد بعد صاف تو چشم‌های من نگاه می‌کند آن وقت من چرا ننویسم؟

اعصابم هنوز یک خرده خرد است. دارم می‌روم پیش رفقا. فایده‌ای دارد؟

+ ساعت 6 بعد از ظهر پانزدهم دی 1388  ؛  
بچه‌ی سربه‌راهی هستم. ساکت و خجالتی‌ام. با بیشتر بچه‌های کوچه فامیلم اما آنها توپم را می‌دزدند تفنگ‌هایم را می‌دزدند. می‌روم مدرسه شاگرد اولم. بعدا می‌رویم تهرانپارس فکر می‌کنم اینجا بالاشهر است. با بچه‌ها دوست نمی‌شوم چون فکر می‌کنم به باحالی آنها نیستم. در سرویس مدرسه آنها دست می‌زنند و ترانه می‌خوانند من بلد نیستم. در عوض قرآن را با صوت می‌خوانم. در خانه فقط شجریان گوش می‌دهیم. سه سال راهنمایی دانش‌آموز متوسطی می‌شوم. شلوار پارچه‌ای می‌پوشم با پیراهن مردانه. بعد از پنج سال برمی‌گردیم خانه‌ی خودمان اینجا. می‌روم دبیرستان فوتبالم خوب نیست. با بچه‌های کوچه که بازی می‌کنیم فوتبالم خوب است اما در مدرسه خوب نیست. در زمین فوتبال هم خوب نیست. به سن تکلیف می‌رسم می‌ترسم بروم جهنم نماز می‌خوانم روزه می‌گیرم. لذات فلسفه‌ی ویل دورانت را می‌خوانم فکر می‌کنم فیلسوف شده‌ام. اول به خدا شک می‌کنم بعد از او متنفر می‌شوم. شعر می‌گویم اما می‌روم جلسه‌ی نقد داستان. در فرهنگسرا عاشق یک دختره می‌شوم که با دوستانش در کتابخانه درس می‌خواند اما هیچ وقت باش حرف نمی‌زنم. می‌روم هنرستان آن سر شهر. بعد می‌روم دانشگاه هنوز شلوار پارچه‌ای می‌پوشم. عروض و قافیه یاد می‌گیرم غزل می‌نویسم. دانشگاه دختر ندارد حوصله‌ی راپیدکاری ندارم. می‌روم خدمت. نقش یک فرهیخته‌ی پوچگرای غم‌انگیز را بازی می‌کنم. خوب هم بازی می‌کنم خودم هم باورم می‌شود. سرهنگ سپاهی که دانشجوی فوق لیسانس است ازم می‌خواهد در اتاق را قفل کنم و بروم نمازخانه جواب می‌دهم به خدا اعتقاد ندارم. هاج‌وواج می‌ماند اما درک می‌کند. اواخر خدمت با متالیکا آشنا می‌شوم با سهام رفیق می‌شوم او مرا می‌خنداند و با سیاوش رفیق می‌شوم لذت خلاف کردن را یادم می‌دهد. از روز آخر خدمت وبلاگ نوشتن را شروع می‌کنم. می‌روم سر کار. عاشق یک دختر وبلاگ‌نویس می‌شوم در کافه می‌بینمش اما می‌گوید از فکرش بیایم بیرون چون دوست‌پسر دارد. از فکرش نمی‌آیم بیرون و وقتی هشت مارس در میدان هفت‌تیر او را به همراه سی چهل نفر دیگر می‌گیرند می‌برند با علی‌اصغر می‌رویم و سه روز پشت در زندان می‌خوابیم. یک روز بازداشتگاه اماکن و یکی دو روز اوین. بعد از دو سال حوصله‌ام سر می‌رود. شعر می‌خوانم و داستان می‌نویسم. همه کتاب‌های بابک احمدی را می‌خوانند من شعرهای درجه دوی دهه‌ی هفتاد را. بعدا همه ترجمه‌های فرهادپور را از دلوز و ژیژک می‌خوانند من هیچی نمی‌خوانم. یک بار دیگر عاشق می‌شوم و خوش می‌گذرد. به گوه می‌خورد و برمی‌دارم اینها را می‌نویسم. خیلی چیزها را جا انداخته‌ام. مثلا آن مغازه‌ی اجاره‌ای که پنج‌شنبه‌ها دوستانم می‌آمدند در را می‌بستیم و داستان می‌خواندیم. یا زمانی را که متالباز جوگیری شده بودم. یکی دو عشق را این وسط جا انداختم. و دو سه دوست را که خیلی با هم بودیم. فردا می‌رویم کوه. با همان دوست‌ها. یک روز بیشتر آنها خانواده‌دار می‌شوند. من حوصله‌ی این را ندارم. آن‌وقت تنها نمی‌شوم؟ باید تمرین تنهایی کنم. آنها حق دارند با دختری که دوستش دارند در یک خانه زندگی کنند. شاید شانس بیاورم و جمعه‌ها نروند خانه‌ی مادر زنشان. شاید مثل نعیمه و سعید باشند، بیایند برویم کوه و همانطور که به سعید می‌گویم «زر مفت چرا می‌زنی» به نعیمه هم می‌گویم، زن آنها هم مثل نعیمه آدم باشد. دارم چرت می‌گویم. بچه‌ها! اصلا هرچی عشقتان است. تا هر وقت فکر کردید با حامد کوه رفتن خوش می‌گذرد، جمعه ساعت هشت تجریش باشید. دیر هم نکنید. هرچند فرقی هم نمی‌کند چون همانطور که آنجا ایستاده‌ام دارم موزیک گوش می‌کنم. نه و نیم هم که بیایید با بقیه صبر می‌کنیم که برسید. تنهایی کوه را بالا رفتن آدم را یاد سیزیف می‌اندازد. انصافا از فکر ماکارونی درست کردن هم بیاییم بیرون. کی کول می‌کند آبکش و قابلمه و ده دوازده تا قاشق را. همان یک وعده نیمرو تا بعد از ظهر سرپا نگهمان می‌دارد. تخمه‌ای، بیسکویتی چیزی هم که باشد ردیف است.
+ ساعت 3 قبل از ظهر بیست و هفتم آذر 1388  ؛  
سریع می‌نویسم تا بتونم زیاد بنویسم. حرفای زیادی واسه گفتن ندارم و از همین می‌ترسم. زیاد می‌نویسم تا پنهان کنم که هیچی واسه گفتن ندارم.

نه. واقعا هیچی واسه گفتن ندارم.
پس کی بود اون که می‌نوشت؟

+ ساعت 2 قبل از ظهر بیست و چهارم آذر 1388  ؛  
«دوستان من! دوست وجود ندارد.» نمی‌شه باور کرد که اینطور باشه ولی همینطوره. نمی‌شه به دوستان خیانت کرد و بر اساس این آگاهی عمل کرد. اما اون که زودتر خیانت می‌کنه دیرتر کشته می‌شه.
مرگی که سه دوست اسلحه رو شقیقه‌ی هم می‌ذارن و شلیک می‌کنن نه خودکشیه نه قمار. تمرین خیانته. هر کی توان بیشتری برای خیانت داره، شایسته ست که بیشتر زندگی کنه. شخصا ترجیح می‌دم تو این دوئل آخرین نفری باشم که شلیک می‌کنه - اگه مغزم پاشیده نشده باشه رو دیوار.

دوستام دست به دست هم داده‌ن تا برام دوست پیدا کنن. دوستی که دختر باشه و دوس‌دختر باشه. دوستان! رفقا! دستتون رو به گرمی می‌فشارم و اعلام می‌دارم بی‌خیال! من یه چیزی گفتم حالا!
پس کجان دخترایی که می‌بینیم و حالمون رو به هم نمی‌زنن؟ اونا دوس‌دخترای کیان؟ کم‌کم داره باورم می‌شه اونا دوس‌دختر کسی نیستن. دختری که توان دوس‌دختر شدن داره، شایسته ست که بیشتر از ما دور باشه تا بیشتر خوش بگذرونه.
و احتمالا ما چهره‌ی کریهی داریم وقتی دوس‌پسر باشیم.
عجیبه. احساس می‌کنم ستایش از آن ِ دخترانی ست که بهم می‌گن نه. اونا همونایی ان که حالمو به هم نمی زنن.
دخترانی که بگویند نه انگشت‌شمارند. سگانی که بلایند انگشت‌شمار نیستند.

به نظرم بتونم همیشه دختری رو که به همه بگه نه دوست بدارم. اما چه ترس حقارتبار و غیر قابل مقاومتی که همیشه وجود داره: نکنه یه روز به کسی بگه آره؟

به آنان بگو دختر خوب دختر دوس‌دختر نشده‌ست. نکنه دوس‌دختر خوب دوس‌دختر مرده ست؟

(پسر همسایه مثل من بیست و هشت سالشه و یه بچه داره. به جای اینکه به دوس‌دختر فکر کنه به بچه‌ش یاد می‌ده چیزی رو که از رو زمین برمی‌داره نخوره. سوال احمقانه اینه که بپرسی کی احمقه؟)

+ ساعت 2 قبل از ظهر سیزدهم آذر 1388  ؛  
احساس عاشقانه‌ای که مبناش فداکاریه، به درد سوراخ‌کــ ون حشیش‌فروشای مسگرآباد می‌خوره. (درباره‌ی حشیش‌فروشا، ممدرضا می‌گه صدی نود حداقل یه بار تجربه‌ی تجاوز دارن. البته تاکید ممدرضا بیشتر روی تیپ گنده‌لاته. به خاطر همین عقده‌ست که گنده‌لات‌ها کــ ونده‌پررو بار می‌آن. همه‌ی بچه‌محل‌ها هم می‌دونن که طرف به دست فلانی تو فلان مستراح پارک به گــ ـا رفته، منتها این آگاهی آگاهی از پشمه. انگار آگاهی کلا پشمه. دست‌کم تو موقعیت‌های حداکثری، اونجا که واقعیت به مرزهای انکار خودش نزدیک می‌شه، آگاهی از کار می‌افته. صدی نود انقلاب‌ها به دست دگم‌ترین‌ها و حتی عامی‌ترین‌ها اتفاق افتاده. اونچه باعث گنده‌لات شدن یا انقلابی شدن می‌شه همانا عصبانیت، درد و عقده‌ست. عقده در اینجا مفهومی اصیل و انقلابی داره.)

احساس عاشقانه‌ای که مبناش فداکاریه، یه مریضیه. توهم مسیح بودن به آدم می‌ده. مسیحی که فقط برای یه نفر مبعوث شده و حاضره فقط به خاطر اون درد بکشه. می‌گم «احساس» چون هیچ وقت «رابطه‌ای» بر مبنای «فداکاری» شکل نمی‌گیره. این احساس همیشه یک‌طرفه باقی می‌مونه.
احساس عاشقانه‌ای که مبناش فداکاریه، این قابلیت رو داره که همزمان نسبت به چندین نفر اعمال بشه؛ منتها با درجات مختلف. از این نظر هم با عشق تفاوت داره.
عشق رگه‌های پررنگی از خودخواهی توشه. واسه همین تحملش امکان‌پذیره. قابل برنامه‌ریزیه. می‌شه براش نقشه کشید. می‌شه با یه خرده تجربه و تیزهوشی، زمان به ثمر رسیدنش رو پیش‌بینی کرد. دونفره‌ست. هر کدوم از طرفین این توانایی رو دارن که دیگران رو تو چشم طرف مقابل حذف کنن. من فقط تو رو ببینم، تو فقط منو. به همین خاطر دوام داره. می‌شه طرف مقابل رو چک کرد. بدون اینکه بفهمه رابطه‌هاش رو کنترل کرد. بدون اینکه بفهمه. بدون اینکه بفهمه.

احساس عاشقانه‌ای که مبناش فداکاریه، درک‌شدنی نیست. اونقدر از واقعیت دوره که به نظر خالی‌بندی و شیادی میاد. کی می‌دونه؟ شاید هم واقعا اینجوری باشه. کیه که انقدر صداقت داشته باشه و انقدر بی‌کار باشه؟ حتما کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ست. واقعا نکنه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشه؟


یه مجموعه از آهنگای قدیمی پیدا کردم که توش کارای شاخ زیاده. مخصوصا ترانه‌های روحوضی و فولک‌هاش. اولین ترانه‌ای که ازش گوش دادم اینطوری شروع شد:
جمال هرچی راننده‌ی بامعرفته!
لامصب از رگ گردن آدم به زندگی نزدیک‌تره. خواننده‌ش عباس منتجم شیرازی بود. متن ترانه:
ای خوشا رانندگی، در پشت رل خوانندگی / گاز می‌دم می‌رم جلو، تو خیابون‌ها ولو...
یه کار دیگه بود از عاشورپور. انگاری به این بابا «پدر موسیقی فولک گیلکی» می‌گن. اسم کار «جینگه جان» بود. چقد پدرمادردار! چقد اساسی! سر و صدای جیپسی‌کینگ پیش این بابا شادی کــ سخلانه‌ای بیش نیست. یهو همه داد می‌زنن هی... های... قسمتی از متن ترانه:
جینگه جینگه جینگه جان! جینگه بو شو به لاجان، جینگه بینه عموجان، جینگه جان تی آجان، جینگه او را نرنجان. جینگه اوی! جینگه جینگه جان! جینگه اوی! جینگه جان!
یا:
آی چنگی چنگی یار! آی چنگی چنگی یار! چنگ خودت رو بردار، بریم به کوه و صحرا، بریم کنار دریا، بریم توی چمنزار، آی چنگی چنگی یار! آی چنگی چنگی یار!
اما بالاتر از همه یه ترانه بود از بیژن مفید. این بابا کارش تئاتر بوده. برای بچه‌ها کار می‌کرده. «گل گندم» ترانه‌ایه که تو نمایش «شهر قصه» خونده می‌شه. این نمایشنامه رو بخونید: +
انگار کلمه‌ی «گندم» تو زبون فارسی سنجاق شده به مفهوم تضاد طبقاتی و بی‌عدالتی. ترانه‌ی «بوی گندم» داریوش هم تو همین فضاست. منتها من هنوز تردید دارم که اون کار عاشقانه‌ست یا تم سیاسی-اجتماعی داره. متن ترانه:
گندوم گل گندوم گل گندوم گل گندوم
زمینش مال ماست آبش مال مردوم گل گندوم
گندوم می‌کاریم همچین و همچون گل گندوم
زمینش مال ماست آبش مال مردوم گل گندوم
درو اش می‌کنیم همچین و همچون گل گندوم
زمینش مال ماست آبش مال مردوم گل گندوم
آسیاب می‌بریم همچین و همچون گل گندوم
زمینش مال ماست آبش مال مردوم گل گندوم
آردش می‌کنیم همچین و همچون گل گندوم
زمینش مال ماست آبش مال مردوم گل گندوم
ما نون می‌پزیم همچین و همچون گل گندوم
زمینش مال ماست آبش مال مردوم گل گندوم
وقتی می‌خوریم همچین و همچون گل گندوم
زمینش مال ماست آبش مال مردوم گل گندوم
اگر خواستید از اینجا دانلود کنید اگر تونستید: +
(انگار گندم رو گندوم تلفظ می‌کنه. خوشم میاد. نثر چوبک رو به این خاطر دوست دارم که زرتی دست می‌بره تو فارسی مرسوم. به تخمش هم نیس. از چی می‌خواید دفاع کنید؟ زبانی که خــ ـامنه‌ای باهاش دستور کشتار عمومی می‌ده بذار به فــ ـاک سگ بره. زبانی که اوج تاثیرگذاریش ذکر مصیبت کربلاست! یه بابایی یه جا خیلی با اعتماد به نفس به جمع نصیحت می‌کرد مثل چوبک اینجور خودسرانه نثر ننویسن. بینوا فکر می‌کرد وقتی به فارسی مرسوم بنویسه، وقتی به نثر روزنامه و به ویراستار روزنامه‌ها کـــ ون بده، ادبیات نجاتش می‌ده، یه جا واسه‌ش واز می‌کنه. هوم!)

کسی هست که قطعه‌ی آرمن چاکماکیان رو گوش نداده باشه؟ اینجا بشنوید: +
+ ساعت 9 بعد از ظهر بیست و هشتم آبان 1388  ؛  
تنهایی اشد مجازاته. اعدام شدیدترین نوع تنهاییه. من تا به حال اعدام نشده‌م اما تا به حال بسیار تنها بودم.

تنها باری که تو صف اول می‌رفتم روز قدس بود. وقتی با بسیجی‌ها شاخ به شاخ شدیم کسی منو نزد. چرا من از همه می‌خواستم که درگیر نشند؟ پیراهنم سبز بود پاگون‌دار بود عین اورکت بود. یه بار تو یه کافه یه روزنامه‌چیه به ما گفت انگار همین الان از تونل زمان رد شدید از شوروی به اینجا. ممدرضا کله کرده بود یارو رو بزنه. بسیجی ها بیست و پنج متر ما رو به عقب برگردوندند. ما بیست و پنج متر کشیدیم عقب. تو بیست و پنج متر می‌شه چند شهید رو دفن کرد؟ ممدرضا گفت پشتشون هیشکی نیست همین چهل نفرند. ولی ما فقط شعار دادیم اونارو نزدیم. آیا ما ترسو بودیم؟

یه جا تو میدون امام‌حسین یه مغازه همه چی می‌فروشه. یه باتوم لاستیکی داره از همینا که ضد شورش می‌زنه. می‌ده دو تومن. گوشه‌ی دسته‌ش اندازه‌ی یه پنج‌زاری شکسته. رسما دست دومه. رسما یکی از بچه‌های خودمون غنیمت گرفته. غیر از این یه باتوم فنری هم هست که سرش یه گوی فلزیه. این دو و نیم. بچه‌ها گفتند این مادر می‌گاد. تو فیلم «هولیگان‌های خیابان سبز» لیدر با همینا به شهادت می‌رسه
.
بی‌خیالی چقدر؟ صد و پنج کیلو‌ام. باید برم باشگاه. بیست کیلو حداقل اضافه وزن دارم. بعد باید با ممدرضا بریم فول‌کنتاک. یا همچو چیزی. تو این شرایط این مهمتر از خوندن ترجمه‌های فرهادپور از میرزابنویسای انقلابیه. مطمئنم اسلاوی ژیژک مث گاو می‌خوره و مث اسب می‌رینه.

+ ساعت 10 قبل از ظهر بیستم مهر 1388  ؛  
راننده‌ها گفتند کجایی حامد یکی در توالت چند بار به اسم کوچک صدایت کرد. رفتم دیدم یک کارتن‌خواب ریشش را نزده رگش را زده. هوشنگ را صدا زدم و همانطور که می‌شاشیدم از بالای در دیدم به جای اینکه با دست‌های بزرگش جلوی خونریزی را بگیرد جیب‌ها را خالی کرد. من ترمینال را ترک کردم اما چرا محمدرضا رو تنها گذاشتم؟ باید برگردم و روی آن دیوارها فحش‌هایی بنویسم. مسافرانی که در توالت ترمینال شلوارها را پایین می‌کشند شهامت گوزیدن ندارند. آنها فکر می‌کنند راننده‌ها شهامت دارند. اما محمدرضا می‌داند آنها هم ندارند. حقیقت این است که در هر توالت ترمینال یکی از پیش از خلقت در حال گوزیدن بوده است. در ترمینال جایی برای اخلاقگرایان نوکانتی نیست مگر آنکه پیش از این کون خود را به باد داده باشند. به نظرم هوشنگ نیز یک روز مجبور است بمیرد وگرنه کشته خواهد شد. ایده‌ی محمدرضا این است که برویم کونگ‌فو.

کارتن‌خواب‌ها ریش می‌گذارند که زنده به نظر بیایند. نیمی از کارتن‌خواب‌هایی که برای دست‌گرمی نشان کردیم پیش از آنکه شب به سراغشان برویم مرده بودند.


در کوچه پس‌کوچه‌های میدان اعدام روی دیوار با جوهر قرمز نوشته بود روز جهانی حفاظت از حقوق پرندگان. تاریخ گذاشته بود و زیرش نوشته بود بیایید پرنده‌ها را به گا ندهیم. یا همچون چیزی. اینها که در اعدام پرنده می‌فروشند اگر پرنده ها را به گا ندهند خودشان باید به گا بروند. تا دیروز که اینطوری بود.

بگذار مهمان‌ها بیایند مهمانی. ما از این خانه می‌رویم نهار در ولیعصر هات‌داگ می خوریم برمی‌گردیم کتابخانه. یا زنگ می‌زنیم به نیلوفر بیاید دهنمان را سرویس کند با تئوری‌های آب‌دوغ‌خیاریش درباره‌ی ادبیات و سیاست و فمینیسم و غیره. شب را کجا بخوابیم؟ کنار کارتن‌خواب‌ها. نیم ساعت دیگر باران می‌گیرد. به جان خودم امشب در خیابان از ذات‌الریه کشته می‌شوم.

+ ساعت 1 بعد از ظهر دوم مهر 1388  ؛