تبليغاتX
مرگ بر
حامدشاملو


تا اطلاع ثانوی خودداری می کنی. تا اطلاع ثانوی من چه کار کنم؟ نمی توانم. می روم هواخوری دچار علائم حیاتی می شوم مجبورم برگردم. چیزی اختراع نمی کنم چیزی کشف نمی کنم. اگر به خدا اعتقاد داشتم دعا می کردم روزی تو را در آغوش بگیرم. به خدا اعتقاد ندارم و گمان نمی کنم با در آغوش گرفتن تو مشکلی حل بشود. بشریت من یک دله دزد راستگو کم دارد. جامعه همیشه یک شورشی درونگرا تولید می کند آن را به گا می دهد بعد به او ایمان می آورد. من فرق می کنم. بوی عرق تنم را دوست دارم این نشانه ای از وخامت اوضاع است. نشانه ی دیگر این است که از دوستانم نیمی به زندگی چسبیده اند و اعتراف می کنند نیمی دیگر اعتراف نمی کنند هارت و پورت می کنند. مامورانی که در خیابان از من می پرسند دعوا داری اگر بگویم نه جیب هایم را می گردند. آنها عقده ای یا شهرستانی نیستند حرامزاده اند. معلوم نیست با خودشان چه غلطی می کنند که نمی میرند. حقیقت در پلی استیشن محبوس است. کناره گیری نیست اخراج است که باعث شکل گیری شاخه های مقاومت مسلحانه در خارج از کافه و دانشگاه می شود. مثل اینکه از آشپزخانه بروی به حمام و ببینی جهنم دارد به بهشت تجاوز می کند. این آن چیزی ست که زیر دوش خون دیدم.
الماس شیشه ی بالکن را نبرید با انبردست تکه تکه شکستمش.
+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 13:40  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر  | 



Einherjer
Viking Metal
Norwegian Native Art
Burning Yggdrasil

خون سیاه از خشم [همچون] زغال سرخ خاکسترپوش

قلمروی مهیب ما خود سیاهچاله ای ست
که خشم ما آتش آن را فروزان می کند

برخیز از سرزمین های شورشی حماسه و اندوه
خشم عیاش را شعله ور کن و در تب و تاب انداز
ما مجبوریم بدخواهانه مردم شریف را قتل عام کنیم
آنچنان که جان بکند و دست و پا بزند
چه بسا که از میان جوی های کوچک سیل زهرآلود روان باشد
و از زنان و مردانشان حجاب برداریم

شعله های آتش خوراک می خورد از شعله های آتش بزرگ می شود
خونخواهی به راه می افتد
به به
حماسه و اندوه را بگذار تا ببینند
نمایشی عظیم با صحنه هایی که بر آن اشک می ریزند و خون می خورند

عقیده ی مذموم دگم ما این است:
کشتار و مرگ گواهی دهنده ی خونین
آتش را که به گوشت تو لیس می زند احساس کن ای مرد شریف!
خشمی را که در چشم به هم زدنی به جنون می رسد
در یک سو ستمگرانه شکستن و در سوی دیگر گریستن بر آشفتگی
ما حتی برای نبرد نیز رو در روی تو نمی ایستیم
پیش از آنکه زمان تغییر فرا رسد
قلمروی مهیب خویش را افروخته ایم

زغال زیر خاکستر همچون خونی سیاه از...


+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 1:17  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر  | 

مسخره س. نمی تونم جایی کامنت بذارم. این وضع تا کی ادامه داره؟
+ نوشته شده در  87/03/07ساعت 1:9  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر  | 


برای نابودی آقا امام زمان...
برای نابودی خودت و خونواده ت...
برای نابودی نوع بشر و آقای راننده...

لب از سگ گرفتم سنگسار شد. حجّـتو گاییدم رفت ژاپن.

در صورت استفاده از چاقو گریه نکنید. در صورتی که به گریه افتادید از به کار بردن چاقو خودداری فرمایید.

+ نوشته شده در  87/03/06ساعت 1:55  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر  | 

تنبور تنهایی برعکسه. فشار داده شده به اعصاب. مرد آلتشو دست نمی گیره تنبور بزنه. به جاش محتویاتشو خالی می کنه. همه چی تو سی دیای سفیده. سگ از این خبر داره که کم کم. واسه انقراض هورا بکش مرد. جای بریده گی خوب نمی شه خوب به تخمت. برو تو خیابون تف کن.
خطرناکه دست برداری. مسبوق به سابقه ست خونریزی.
از پرده هایی که آفتاب نمی گذره گنجیشک می گذره. همیشه چند دقیقه مونده به اخبار. یه کم مونده به مسیج. چطور بگم؟ من دلم درد نمی کنه. مریض کسی نیستم. فقط دارم لفتش می دم. فرق نمی کنه با قرص یا جادو. مهم بالا رفتن از پله های فرعی همه ی اون ساختمونای مسکونی قدیمیه. منظورم اینه که سراسیمه نمی شه سراسیمه گی رو پنهان کرد. گناه داره.
یه عده اعدام می شن که بگن هی! من اینجام! صدای اونا رو باید ضبط کرد گذاشت تو ماشین. یه عده تنبورای دیستروشن تو شلوارشونه. وقتی می شاشن کاسه ی توالت ذوب می شه. نمی دونستی؟
کل انداختن نداشت خودزنی. هر کی می مرد می برد.
سگ نشو.
+ نوشته شده در  87/03/04ساعت 15:33  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر  | 

آمون آمارث؟ آن بچه ها کار خودشان را می کنند. آنها آنطوری اند.
آناتما؟ آنها خیلی عوض شده اند. ولی اوایل دهه ی نود عالی بودند. آنها فقط کمی خسته اند.
لاکریماس پروفندر؟ بچه های بامعرفتی اند. هرچند آلمانی اند ولی وفادارند.
اینهرجر؟ آن بچه ها وایکینگ را خوب می فهمند.
کانستراکتد؟ آنها بچه های کاربلدی اند.
فاینترول؟ هر چیزی را می توانند به موسیقی تبدیل کنند. حواسشان هست زیاده روی نکنند.
ویندایر؟ از آن بچه هایی بودند که الگوی خیلی ها شدند. موسیقی اصیل می ساختند.
سلستیال سیزن؟ آنها فضایشان مال خودشان بود. وقتی از هم پاشیدند همه چیز تمام شد.

من؟ فضای من هم مال خودم است. دوست دارم شبیه دیگران نباشم. دوستانم هم فضای خودشان را دارند، آنهاشان که خواسته اند داشته باشند.
اینجا هر کس کار خودش را می کند.

+ نوشته شده در  87/02/18ساعت 3:3  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر  | 

این داستان در خانه فرهنگ ابوذر دیروز با صدای سین ر خوانده شد. سین ر یا همان سعید رفیعی آن را بدون نام رها کرده است. من نامش را گذاشتم سرب ریزی با کلمات.
سین ر در این داستان موقعیت جدیدی را تجربه می کند. به نظر من یکی از ویژگی های این موقعیت جدید راوی غیرمتمرکزی ست که آکسیون داستان را بر مبنای چند شخصیت – به جای یک شخصیت – پیش می برد. به عبارتی داستان شخصیت اصلی یا قهرمان ندارد. راوی مدام در حال پرش های زمانی – مکانی ست و از این نظر شبیه دانای کل کار می کند. اما تفاوت آن با دانای کل کلاسیک آنجاست که این راوی مورد روایت (یعنی شخصیتی که راوی از او به ما اطلاعات می دهد) را نیز مدام عوض می کند. در خط اول مورد روایت دختر است، در خط سوم سردسته ی لباس شخصی ها، در خط ششم مردم، در خط هشتم فاحشه ی پیر و در خط نهم پدر دختر.
ویژگی دیگر این موقعیت انباشت نشانه هایی ست که متعلق به فضای اکستریم یا حداکثری ست. اکستریم تجاوز جنسی (تجاوز ایده های پدر به ذهن دخترش) اکستریم سیاسی (لباسی شخصی ها، شکنجه، سرکوب سیاسی) اکستریم تیپ های اجتماعی (فاحشه ی پیر) و نمونه هایی از این دست داستان را خود به خود دارای اتمسفری انفجاری می کند. شبیه چمدانی در ایستگاه قطار که هر لحظه ممکن است بترکد. اما سین ر به نظر من به شکلی تعمدی انفجار را به تعویق می اندازد تا با این کار عمر داستان را طولانی کند. هیچ کدام از فضاهای اکستریم در شرایط حداکثری باقی نمی مانند. برای مثال فاحشه ی پیر تبدیل می شود به زنی خانه دار و مخالفین تبدیل می شوند به تیتر روزنامه و آن ادرار خونی رفته رفته به حالت عادی بازمی گردد.
فکرش را که می کنم می بینم این فضای جدید مشخصه ی مهم دیگری ندارد. زبان داستان به سیاق داستان های قبلی سین ر سخت خوان است و او تعمدا جمله هایش را همان طور که به ذهنش می آید نمی نویسد.

داستان را من این طور دستگیرم شد که:
لباس شخصی ها یک دختر چهارده ساله ی انقلابی را از خانه می دزدند و به او تجاوز می کنند. اما او آدم کله خری ست و با شکنجه به حرف نمی آید. پس لباس شخصی ها انقلابی ها را با شلیک به سر آنها اعدام می کنند. پدر همان دختر جنازه ها را با کامیون به کویر می برد و در این راه گردن او از ترس آسیب می بیند. سرب گلوله های شلیک شده به سر مخالفین از کامیون به سطح جاده می ریزد و پیرمردی آنها را برمی دارد و به حروف سربی روزنامه تبدیل می کند. مردم ماجرای این کشتار را فهمیده اند اما ترسوتر از آنند که اعتراض کنند پس با چشم های بسته به خانه هایشان می روند و بعضی ها به اشتباه به خانه های دیگران می روند. از قضا یک فاحشه ی پیر به خانه ای می رود که پسر آن خانواده قرار است با دختر اول داستان وصلت کند. در فصل بعد می فهمیم پسر از طریق خواندن تیتر روزنامه و پیگیری اخبار دختر را شناخته و عاشق او شده است. در حقیقت تیتر روزنامه همان تکه های سربی ست که پیرمرد از سطح جاده برمی داشت.

دو چیز این داستان مرا عذاب می دهد. یکی جمله هایی ست که نمی توانم در این ماجرایی که خلاصه کردم بگنجانم. مثلا جمله ی ایده های پدر به ذهنش تجاوز می کرد نمی فهمم چطور در ماجرایی که تعریف کردم می گنجد. دوم این که راوی تا لحظه ی آخر اطلاعات دست اول وارد داستان می کند. به نظرم در این مورد قاعده ای کلاسیک وجود داشته باشد که در قسمت انتهایی می بایست با مواد موجود (یعنی با شخصیت ها و آکسیونی که خواننده وجود و شکل گیری آنها را شاهد بوده و پذیرفته است) کار را تمام کرد.

+ نوشته شده در  87/02/06ساعت 3:51  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر  | 

بیست و سه سال است که آیدا رفته است این تو تا بلوزش را تن بزند و من سرم گاهی گیج می رود. فقط باید یک سیگار بکشم. من بیست و سه سال است که اینجا ایستاده ام تا نگذارم کسی داخل شود چون آیدا رفته است این تو یک بلوز قرمز تند را تن بزند ببیند یقه اش چطور می ایستد. حالا نزدیک غروب است و از صبح داشت می بارید. اگر آیدا امروز بیرون بیاید کتانی های اش خیس خواهد شد. من بیست و سه سال است که سیگارم را به لب گرفته ام و نمی گذارم کسی روشن اش کند. می دانم که آیدا یک فندک زرد قناری داشت. یکی گفت این همه وقت آنجا چه کار می کند صدایش کن؟ و دستش را به سمت دستگیره ی در برد. یقه اش را گرفتم هلش دادم به میان مانکن دخترهای جوان.
یک سال یکی آمد گفت چرا اینجا ایستاده ای آیدا که اینجا نیست او همین چند دقیقه پیش داشت در پیاده رو راه می رفت. اگر بدوی به اش می رسی.
یک سال هم یکی برگشت رو به من و گفت تو اینجایی؟ آیدا دارد همه جا را دنبال تو می گردد آن وقت تو با خیال راحت ایستاده ای اینجا؟
یک سال یکی نفس زنان آمد و در گوشم گفت گفت آیدا را گرفتند. ممکن است زیر شکنجه حرف بزند. چند روز بعد آمد و باز در گوشم گفت آیدا به حرف نیامد حکم اعدامش را فرستاده اند زندان.
چند سال پیش یکی آمد گفت آیدا سلام می رساند.
سال بعد یکی آمد در حالی که گریه می کرد گفت چرا اینجا ایستاده ای آیدا تصادف کرده. دارند می برند دفنش کنند. بیا خودت ببین.
یکی دیگر از این سال ها یکی آمد گفت امشب عروسی آیداست. دوستش را که می شناختی.
یک سال یکی آمد گفت آیدا گم شده. به او گفتم آیدا شش سال است اینجاست. گفت آیدا شش سال است که در آسایشگاه روانی بستری است.
یک سال یکی آمد گفت بیا تلویزیون را ببین این زن که صورتش را شطرنجی کرده اند آیدا نیست؟
پارسال یکی آمد گفت من آیدام تو برو خانه.
من بیست و سه سال است بی آن که کنجکاوی کنم از این تو صدای آیدا را می شنوم. گاهی آینه را ها می کند و با دستمال کاغذی عطری می ساید.
+ نوشته شده در  87/02/02ساعت 12:57  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر  | 

اختلافات خوني
انقراض درونی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


دلی که یک تنه در سطل زباله می‌تپد
دلی که یک تنه در سطل زباله می‌تپد

+ نوشته شده در  87/01/31ساعت 1:55  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر  | 

یک کوچه مانده به میدان فردوسی یک دیواری هست کنار یک قهوه خانه روبروی کتاب های یک دستفروش که پر است از کلماتی رمزآمیز و علامت سوال و تعجب. کسی با ماژیک سیاه آن کلمات را درهم روی آجرها نوشته و دوستم می گوید اینها پیغام رمزی دانشجوهاست برای هم از آن زمانی که پایین میدان فردوسی خوابگاه دانشجویی زیاد بود. اما من فکر دیگری می کنم.

گاهی به خیالم دوستانم را در خیابان دیده ام و عبور کرده ام. همین خیال تا شب مخم را می گاید. شده برگشته ام و کسی را پشت سرم ندیده ام ولی باز همان طوری می شود مخم. چند شب پیش در میدان ولیعصر یک دختره کوله پشتی را به جای آن که به دوش بگیرد به دست گرفته بود و هنگام راه رفتن می شد قسمتی از ته کفش اش را دید. با فاصله دنبالش رفتم و وقتی نیمرخ اش را دیدم دیدم نه نمی شناسم.

نوشته ها و داستان های اکبر سردوزامی را دو سال است می خوانم. آدم کون دریده ای ست با این حال دوست داشتنی ست. مثل این که در دانمارک زندگی می کند. سایتش فیلتر شده و نوشته های اش را در ورد پرس می گذارد. اینجا. در آن وبلاگ یادداشتی دارد با عنوان «از 1338 تا همین امروز، اکبر سردوازمی». اینجا. اگر حمل بر بی ادبی نباشد بخش مهمی از ادبیات این جوری ست.

یک شعر خوب خواندم. اینجا.

+ نوشته شده در  87/01/26ساعت 16:12  توسط نویسنده ی وبلاگ مرگ بر  |