تبليغاتX
مرگ بر
آيا آن گيتارها كه ديشب سوخت تو بودی؟
آيا آن گيتارها كه ديشب تو بودی دفن شد؟
دفن شد آن گیتارها که دیشب دفن شد
تو دیشب ته آن گیتارها بودی
دفن شد ته تو آن گیتارها
+ ساعت 3 قبل از ظهر سیزدهم مهر 1386  ؛  

دوستانم چه می‌کشیدند؟ حشیش.
یادم می‌آید پاییز. فصل غمبار و خونی.
دروغامو سگ بخوره از کاسه‌ی سرم.
تندیس‌های اکریلیک از جنین سوسمارهای دوسر در شکم فرشتگان مقرب.
چه عذابی کشید رفیق تا قبل از همه بمیرد.
کج و کوله شدن در گاراژ.

محمدرضا احمدی، رطیل باعشقی ست ساکن جنوب شرق تهران. او، عنکبوت پرزدار بامرام، با ما راه می‌رود با ما می‌خندد با ما سیگار می‌کشد. پالمال آبی او را خواهد گایید. من از مگس‌هایی که شکار می‌کند می‌خورم به آنها تجاوز می‌کنم و عکسشان را روی بازوی همه‌مان خال می‌کوبم. یک روز مرا در خیابان دید (زمانی که هنوز دوست نبودیم). یک روز هم با هم منتظر شدیم کسی را ببینیم شرم بر ما چیره گشت. ممکن نیست او رستگار شود.

دوست داشتن مسلحانه. حمله به خود با دست خالی. برداشتن خود یکی پس از دیگری از سر راه.
+ ساعت 0 قبل از ظهر چهارم مهر 1386  ؛