دو پدر داشتیم ما که هر یکی سگ بودند و دیگری در خفا خودریزی کرد.
حتی مهاجرت دستهجمعی به قبرستان مثل نهنگهایی که به ساحل حمله میکنند
مرا تنها نمیکند
در دریایی که خون در آن شدیدا قابلیت ریختن داشت
جای شهری مرزی مثل کف دست جذامی خیلی خالی بود
زنها در کافه سربهای زینتی در شکم داشتند
و اشتیاق مهلک من آن بود که سوال کنم آلت گریختهی دوستان سر به توی من کو؟
بندبند تن زندانیهای سیاسی شخصا درد میکند قطعا
من کی باشم که به آنجا مُسکن بزنم
آنها که آن بیروناند میکوبند سر به دیوار محلهی شکنجهگرها پس کی؟
به راستی در بمب ما لذتی هست که در شاهکلید نیست
کسانی که دست دارند از سبیلهایام یکی را بردارند
بقیه با شنا برسند به دریایی که جنازه میگیرد نهنگ تحویل میدهد
از دوستان باکرهی انتهاریام نیمی شرعا ذبح
و نیمی دیگر...