بخار کسانی که اطراف آدم چرت می زنند از دور شبیه اسبی ست که می خواهد ندود. سنگلاخی که از آن بوی جانور می آید جای سنگ انداختن نیست. گرسنگی جای بچه انداختن نیست. دوستم رفته کوه می گوید آنجا جای تف انداختن نیست بیا برویم کونگ فو. محمدرضا! بگذار جایی بشاشم که عقاب ها می کنند. گیج خوردن همین جاهاست که رخ می دهد. عنکبوت پابرجایی که هر روز کافه می رود اگر نداند تو چه می کشی گوز خواهد شد.
ترکیب به هم ریخته ای داشت دوست دیگرم وقتی باخت. زخمی که به سرش آمده بود چشم داشت می دید. از تبری که در او بود شناختیم اش. بقیه اش ترسی خزنده بود زیر پوستی بریده بریده.
سوال های کوچکی که همیشه هست به چه درد می خورد؟ باید از کسی که تکان دهنده باشد پرسید. ادامه ی دوست آدم کجاست مثلا؟ یا وقتی عقابی که مرده است را کشته اند زن رجال سیاسی را کی می دزدد؟ منظورم این است که ما همین طورها باید از خودمان دفاع کنیم. نه با شعر نوشتن.
+
ساعت 2 قبل از ظهر نوزدهم دی 1386 ؛