تبليغاتX
مرگ بر
تنهایی اشد مجازاته. اعدام شدیدترین نوع تنهاییه. من تا به حال اعدام نشده‌م اما تا به حال بسیار تنها بودم.

تنها باری که تو صف اول می‌رفتم روز قدس بود. وقتی با بسیجی‌ها شاخ به شاخ شدیم کسی منو نزد. چرا من از همه می‌خواستم که درگیر نشند؟ پیراهنم سبز بود پاگون‌دار بود عین اورکت بود. یه بار تو یه کافه یه روزنامه‌چیه به ما گفت انگار همین الان از تونل زمان رد شدید از شوروی به اینجا. ممدرضا کله کرده بود یارو رو بزنه. بسیجی ها بیست و پنج متر ما رو به عقب برگردوندند. ما بیست و پنج متر کشیدیم عقب. تو بیست و پنج متر می‌شه چند شهید رو دفن کرد؟ ممدرضا گفت پشتشون هیشکی نیست همین چهل نفرند. ولی ما فقط شعار دادیم اونارو نزدیم. آیا ما ترسو بودیم؟

یه جا تو میدون امام‌حسین یه مغازه همه چی می‌فروشه. یه باتوم لاستیکی داره از همینا که ضد شورش می‌زنه. می‌ده دو تومن. گوشه‌ی دسته‌ش اندازه‌ی یه پنج‌زاری شکسته. رسما دست دومه. رسما یکی از بچه‌های خودمون غنیمت گرفته. غیر از این یه باتوم فنری هم هست که سرش یه گوی فلزیه. این دو و نیم. بچه‌ها گفتند این مادر می‌گاد. تو فیلم «هولیگان‌های خیابان سبز» لیدر با همینا به شهادت می‌رسه
.
بی‌خیالی چقدر؟ صد و پنج کیلو‌ام. باید برم باشگاه. بیست کیلو حداقل اضافه وزن دارم. بعد باید با ممدرضا بریم فول‌کنتاک. یا همچو چیزی. تو این شرایط این مهمتر از خوندن ترجمه‌های فرهادپور از میرزابنویسای انقلابیه. مطمئنم اسلاوی ژیژک مث گاو می‌خوره و مث اسب می‌رینه.

+ ساعت 10 قبل از ظهر بیستم مهر 1388  ؛  
راننده‌ها گفتند کجایی حامد یکی در توالت چند بار به اسم کوچک صدایت کرد. رفتم دیدم یک کارتن‌خواب ریشش را نزده رگش را زده. هوشنگ را صدا زدم و همانطور که می‌شاشیدم از بالای در دیدم به جای اینکه با دست‌های بزرگش جلوی خونریزی را بگیرد جیب‌ها را خالی کرد. من ترمینال را ترک کردم اما چرا محمدرضا رو تنها گذاشتم؟ باید برگردم و روی آن دیوارها فحش‌هایی بنویسم. مسافرانی که در توالت ترمینال شلوارها را پایین می‌کشند شهامت گوزیدن ندارند. آنها فکر می‌کنند راننده‌ها شهامت دارند. اما محمدرضا می‌داند آنها هم ندارند. حقیقت این است که در هر توالت ترمینال یکی از پیش از خلقت در حال گوزیدن بوده است. در ترمینال جایی برای اخلاقگرایان نوکانتی نیست مگر آنکه پیش از این کون خود را به باد داده باشند. به نظرم هوشنگ نیز یک روز مجبور است بمیرد وگرنه کشته خواهد شد. ایده‌ی محمدرضا این است که برویم کونگ‌فو.

کارتن‌خواب‌ها ریش می‌گذارند که زنده به نظر بیایند. نیمی از کارتن‌خواب‌هایی که برای دست‌گرمی نشان کردیم پیش از آنکه شب به سراغشان برویم مرده بودند.


در کوچه پس‌کوچه‌های میدان اعدام روی دیوار با جوهر قرمز نوشته بود روز جهانی حفاظت از حقوق پرندگان. تاریخ گذاشته بود و زیرش نوشته بود بیایید پرنده‌ها را به گا ندهیم. یا همچون چیزی. اینها که در اعدام پرنده می‌فروشند اگر پرنده ها را به گا ندهند خودشان باید به گا بروند. تا دیروز که اینطوری بود.

بگذار مهمان‌ها بیایند مهمانی. ما از این خانه می‌رویم نهار در ولیعصر هات‌داگ می خوریم برمی‌گردیم کتابخانه. یا زنگ می‌زنیم به نیلوفر بیاید دهنمان را سرویس کند با تئوری‌های آب‌دوغ‌خیاریش درباره‌ی ادبیات و سیاست و فمینیسم و غیره. شب را کجا بخوابیم؟ کنار کارتن‌خواب‌ها. نیم ساعت دیگر باران می‌گیرد. به جان خودم امشب در خیابان از ذات‌الریه کشته می‌شوم.

+ ساعت 1 بعد از ظهر دوم مهر 1388  ؛