تنبور تنهایی برعکسه. فشار داده شده به اعصاب. مرد آلتشو دست نمی گیره تنبور بزنه. به جاش محتویاتشو خالی می کنه. همه چی تو سی دیای سفیده. سگ از این خبر داره که کم کم. واسه انقراض هورا بکش مرد. جای بریده گی خوب نمی شه خوب به تخمت. برو تو خیابون تف کن.
خطرناکه دست برداری. مسبوق به سابقه ست خونریزی.
از پرده هایی که آفتاب نمی گذره گنجیشک می گذره. همیشه چند دقیقه مونده به اخبار. یه کم مونده به مسیج. چطور بگم؟ من دلم درد نمی کنه. مریض کسی نیستم. فقط دارم لفتش می دم. فرق نمی کنه با قرص یا جادو. مهم بالا رفتن از پله های فرعی همه ی اون ساختمونای مسکونی قدیمیه. منظورم اینه که سراسیمه نمی شه سراسیمه گی رو پنهان کرد. گناه داره.
یه عده اعدام می شن که بگن هی! من اینجام! صدای اونا رو باید ضبط کرد گذاشت تو ماشین. یه عده تنبورای دیستروشن تو شلوارشونه. وقتی می شاشن کاسه ی توالت ذوب می شه. نمی دونستی؟
کل انداختن نداشت خودزنی. هر کی می مرد می برد.
سگ نشو.
+
ساعت 3 بعد از ظهر چهارم خرداد 1387 ؛
بخار کسانی که اطراف آدم چرت می زنند از دور شبیه اسبی ست که می خواهد ندود. سنگلاخی که از آن بوی جانور می آید جای سنگ انداختن نیست. گرسنگی جای بچه انداختن نیست. دوستم رفته کوه می گوید آنجا جای تف انداختن نیست بیا برویم کونگ فو. محمدرضا! بگذار جایی بشاشم که عقاب ها می کنند. گیج خوردن همین جاهاست که رخ می دهد. عنکبوت پابرجایی که هر روز کافه می رود اگر نداند تو چه می کشی گوز خواهد شد.
ترکیب به هم ریخته ای داشت دوست دیگرم وقتی باخت. زخمی که به سرش آمده بود چشم داشت می دید. از تبری که در او بود شناختیم اش. بقیه اش ترسی خزنده بود زیر پوستی بریده بریده.
سوال های کوچکی که همیشه هست به چه درد می خورد؟ باید از کسی که تکان دهنده باشد پرسید. ادامه ی دوست آدم کجاست مثلا؟ یا وقتی عقابی که مرده است را کشته اند زن رجال سیاسی را کی می دزدد؟ منظورم این است که ما همین طورها باید از خودمان دفاع کنیم. نه با شعر نوشتن.
+
ساعت 2 قبل از ظهر نوزدهم دی 1386 ؛
دوستهای انتهاری من شما کی ترکیدید؟
عقیدهی خللناپذیر کردهایی که سبیلهایشان انبار باروت بود لاجرم.
دو پدر داشتیم ما که هر یکی سگ بودند و دیگری در خفا خودریزی کرد.
حتی مهاجرت دستهجمعی به قبرستان مثل نهنگهایی که به ساحل حمله میکنند
مرا تنها نمیکند
در دریایی که خون در آن شدیدا قابلیت ریختن داشت
جای شهری مرزی مثل کف دست جذامی خیلی خالی بود
زنها در کافه سربهای زینتی در شکم داشتند
و اشتیاق مهلک من آن بود که سوال کنم آلت گریختهی دوستان سر به توی من کو؟
بندبند تن زندانیهای سیاسی شخصا درد میکند قطعا
من کی باشم که به آنجا مُسکن بزنم
آنها که آن بیروناند میکوبند سر به دیوار محلهی شکنجهگرها پس کی؟
به راستی در بمب ما لذتی هست که در شاهکلید نیست
کسانی که دست دارند از سبیلهایام یکی را بردارند
بقیه با شنا برسند به دریایی که جنازه میگیرد نهنگ تحویل میدهد
از دوستان باکرهی انتهاریام نیمی شرعا ذبح
و نیمی دیگر...
+
ساعت 1 قبل از ظهر بیست و ششم آذر 1386 ؛
آيا آن گيتارها كه ديشب سوخت تو بودی؟
آيا آن گيتارها كه ديشب تو بودی دفن شد؟
دفن شد آن گیتارها که دیشب دفن شد
تو دیشب ته آن گیتارها بودی
دفن شد ته تو آن گیتارها
+
ساعت 3 قبل از ظهر سیزدهم مهر 1386 ؛