
تا اطلاع ثانوی خودداری میکنی. تا اطلاع ثانوی من چه کار کنم؟ نمی توانم. میروم هواخوری دچار علائم حیاتی میشوم مجبورم برگردم. چیزی اختراع نمیکنم چیزی کشف نمیکنم. اگر به خدا اعتقاد داشتم دعا میکردم روزی تو را در آغوش بگیرم. به خدا اعتقاد ندارم و گمان نمی کنم با در آغوش گرفتن تو مشکلی حل بشود. بشریت من یک دلهدزد راستگو کم دارد. جامعه همیشه یک شورشی درونگرا تولید میکند آن را به گــ ـا میدهد بعد به او ایمان میآورد. من فرق میکنم. بوی عرق تنم را دوست دارم این نشانهای از وخامت اوضاع است. نشانهی دیگر این است که از دوستانم نیمی به زندگی چسبیدهاند و اعتراف میکنند، نیمی دیگر اعتراف نمیکنند هارت و پورت میکنند. مامورانی که در خیابان از من میپرسند دعوا داری؟ اگر بگویم نه جیبهایم را میگردند. آنها عقدهای یا شهرستانی نیستند حرامزادهاند. معلوم نیست با خودشان چه غلطی میکنند که نمیمیرند. حقیقت در پلیاستیشن محبوس است. کنارهگیری نیست اخراج است که باعث شکلگیری شاخههای مقاومت مسلحانه در خارج از کافه و دانشگاه میشود. مثل اینکه از آشپزخانه بروی به حمام و ببینی زیر دوش خون جهنم دارد به بهشت تجاوز میکند. این آن چیزی ست که در کتابها تحریف میکنند.
الماس شیشهی بالکن را نبرید با انبردست تکه تکه شکستمش.
+
ساعت 1 بعد از ظهر بیست و هشتم خرداد 1387 ؛
برای نابودی آقا امام زمان...
برای نابودی خودت و خونوادهت...
برای نابودی نوع بشر و آقای راننده...
لب از سگ گرفتم سنگسار شد. حجّـتو گــ ـایـیـدم رفت ژاپن.
در صورت استفاده از چاقو گریه نکنید. در حال گریه از به کار بردن چاقو خودداری فرمایید.
+
ساعت 1 قبل از ظهر ششم خرداد 1387 ؛
تنبور تنهایی برعکسه. فشار داده شده به اعصاب. مرد آلتشو دست نمی گیره تنبور بزنه. به جاش محتویاتشو خالی می کنه. همه چی تو سی دیای سفیده. سگ از این خبر داره که کم کم. واسه انقراض هورا بکش مرد. جای بریده گی خوب نمی شه خوب به تخمت. برو تو خیابون تف کن.
خطرناکه دست برداری. مسبوق به سابقه ست خونریزی.
از پرده هایی که آفتاب نمی گذره گنجیشک می گذره. همیشه چند دقیقه مونده به اخبار. یه کم مونده به مسیج. چطور بگم؟ من دلم درد نمی کنه. مریض کسی نیستم. فقط دارم لفتش می دم. فرق نمی کنه با قرص یا جادو. مهم بالا رفتن از پله های فرعی همه ی اون ساختمونای مسکونی قدیمیه. منظورم اینه که سراسیمه نمی شه سراسیمه گی رو پنهان کرد. گناه داره.
یه عده اعدام می شن که بگن هی! من اینجام! صدای اونا رو باید ضبط کرد گذاشت تو ماشین. یه عده تنبورای دیستروشن تو شلوارشونه. وقتی می شاشن کاسه ی توالت ذوب می شه. نمی دونستی؟
کل انداختن نداشت خودزنی. هر کی می مرد می برد.
سگ نشو.
+
ساعت 3 بعد از ظهر چهارم خرداد 1387 ؛
مثل مارمولکی که احساس کشتهشدهگی میکند در این فکرم که آلـــ ـتم به جاودانگی پیوست
هنوز فقدانش را که ریخته است روی شلوارم احساس می کنم که بزرگ می شود
فقدانی که دست و پا درمیآورد دم درمیآورد از دهانش آتش درمیآورد
مثل فندک غولآسایی که چیزها را خاکستر میکند
مثل اینکه بال در می آورد می رود دوستم را لـــ ـخت از حمام بیرون میکشد
میرود خانهی آن یکی دوستم که رفته است در خیابان بمیرد متاسفانه
متاسفانه را جدی گفتم
پرواز میکند میرود شرکت رئیس را پشت میزش خاکستر میکند
از خاکسترش کلید خانه را برمیدارد میرود بچهها و زنش را خاکستر میکند
در هوا معلق میزند
بعضی از دوستهایم را خاکستر میکند
بیشتر شاعرها را خاکستر میکند
همهی آخوندها را خاکستر میکند
بالاشهر را خاکستر میکند
مسجدها را خاکستر میکند
چیزهای دیگری را هم خاکستر میکند
و برمیگردد به شلوارم
دوستم برمیگردد حمام تا کفهایی را که رفتهاند توی چشمهایش بشوید
+
ساعت 5 بعد از ظهر سیزدهم فروردین 1387 ؛
بخار کسانی که اطراف آدم چرت می زنند از دور شبیه اسبی ست که می خواهد ندود. سنگلاخی که از آن بوی جانور می آید جای سنگ انداختن نیست. گرسنگی جای بچه انداختن نیست. دوستم رفته کوه می گوید آنجا جای تف انداختن نیست بیا برویم کونگ فو. محمدرضا! بگذار جایی بشاشم که عقاب ها می کنند. گیج خوردن همین جاهاست که رخ می دهد. عنکبوت پابرجایی که هر روز کافه می رود اگر نداند تو چه می کشی گوز خواهد شد.
ترکیب به هم ریخته ای داشت دوست دیگرم وقتی باخت. زخمی که به سرش آمده بود چشم داشت می دید. از تبری که در او بود شناختیم اش. بقیه اش ترسی خزنده بود زیر پوستی بریده بریده.
سوال های کوچکی که همیشه هست به چه درد می خورد؟ باید از کسی که تکان دهنده باشد پرسید. ادامه ی دوست آدم کجاست مثلا؟ یا وقتی عقابی که مرده است را کشته اند زن رجال سیاسی را کی می دزدد؟ منظورم این است که ما همین طورها باید از خودمان دفاع کنیم. نه با شعر نوشتن.
+
ساعت 2 قبل از ظهر نوزدهم دی 1386 ؛
دوستهای انتهاری من شما کی ترکیدید؟
عقیدهی خللناپذیر کردهایی که سبیلهایشان انبار باروت بود لاجرم.
دو پدر داشتیم ما که هر یکی سگ بودند و دیگری در خفا خودریزی کرد.
حتی مهاجرت دستهجمعی به قبرستان مثل نهنگهایی که به ساحل حمله میکنند
مرا تنها نمیکند
در دریایی که خون در آن شدیدا قابلیت ریختن داشت
جای شهری مرزی مثل کف دست جذامی خیلی خالی بود
زنها در کافه سربهای زینتی در شکم داشتند
و اشتیاق مهلک من آن بود که سوال کنم آلت گریختهی دوستان سر به توی من کو؟
بندبند تن زندانیهای سیاسی شخصا درد میکند قطعا
من کی باشم که به آنجا مُسکن بزنم
آنها که آن بیروناند میکوبند سر به دیوار محلهی شکنجهگرها پس کی؟
به راستی در بمب ما لذتی هست که در شاهکلید نیست
کسانی که دست دارند از سبیلهایام یکی را بردارند
بقیه با شنا برسند به دریایی که جنازه میگیرد نهنگ تحویل میدهد
از دوستان باکرهی انتهاریام نیمی شرعا ذبح
و نیمی دیگر...
+
ساعت 1 قبل از ظهر بیست و ششم آذر 1386 ؛
آيا آن گيتارها كه ديشب سوخت تو بودی؟
آيا آن گيتارها كه ديشب تو بودی دفن شد؟
دفن شد آن گیتارها که دیشب دفن شد
تو دیشب ته آن گیتارها بودی
دفن شد ته تو آن گیتارها
+
ساعت 3 قبل از ظهر سیزدهم مهر 1386 ؛