تبليغاتX
مرگ بر
گوش بریده‌ی آدم به چه درد یه زن می‌خوره ها؟ ونگوگ می‌خواست بکنه اون تو وگرنه کــیرش رو می‌برید. گفته باشم من ونگوگ نیستم. شاید یه روز مشتم رو وا کردم دادم دستش. میل خودشه اگه خواست نگهش می‌داره اگه نه می‌ندازه تو جوب جیغ می‌کشه.
امروز یه فیلم وایکینگی دیدم. از وایکینگ‌ها نباید اسم برد.
دیروز تو مترو یه پسر دیدیم با موهای بلند و ریش‌های بلند. موهای قهوه ای و ریش‌ها و ابروهای قهوه‌ای خیلی روشن. با پوست سفید و پیراهن سیاه و شلوار لی سیاه. با تسبیح سیاه. جاش رو داد به پیرمردی که پشت به ما ایستاده بود دمپایی لاستیکی پوشیده بود و خمیده بود. پیرمرد وقتی نشست دیدیم چهارشانه است عین بوکسوری از دور خارج شده با صورتی خیلی اخمو ته‌ریش بلند و چانه‌ای خیلی محکم. دست به سینه نشست. انگشت‌های هر دو پاش پیچیده بود تو هم و ناخن شصت پاش له شده بود. پسره با ما ترمینال جنوب پیاده شد. آخر نفهمیدیم سوسول بود درویش بود یا وایکینگ بود.
گوست داگ یه سامورایی بود. نسل سامورایی‌ها قرن‌ها پیش منقرض شد. اونها سیاه و هیکل گنده نبودند و کفترباز نبودند. من اگه بچه‌محل گوست داگ بودم حاضر بودم براش آش‌رشته ببرم بالا. حتی شاید اگه تو خیابون از کنار هم رد می‌شدیم عین منقرض‌شده‌های داغون به هم سلام تشکیلاتی می‌دادیم.

درست شدم. دارم زندگی می‌کنم. الان فقط گوش راستم کره باید برم دکتر. حتم دارم تو درگیری‌ها فقط همونقدر ترسیدم که لازمه. من هنوز کار دارم. واسه گیم‌آور شدن هیچ وقت دیر نیست. ندا نه یک انقلابی بود نه قدمی بزرگ‌تر از بقیه داشت برمی‌داشت. اما این کاری رو کرد که کرد. تو سی و چند سالگی هم می‌شه گلوله خورد و خون رو از سه مسیر مختلف روی صورت پف کرد بیرون. حالا که بیست و هشت سالمه.

+ ساعت 10 بعد از ظهر دوم مرداد 1388  ؛  

آمون آمارث؟ آن بچه ها کار خودشان را می کنند. آنها آنطوری اند.
آناتما؟ آنها خیلی عوض شده اند. ولی اوایل دهه ی نود عالی بودند. آنها فقط کمی خسته اند.
لاکریماس پروفندر؟ بچه های بامعرفتی اند. هرچند آلمانی اند ولی وفادارند.
اینهرجر؟ آن بچه ها وایکینگ را خوب می فهمند.
کانستراکتد؟ آنها بچه های کاربلدی اند.
فاینترول؟ هر چیزی را می توانند به موسیقی تبدیل کنند. حواسشان هست زیاده روی نکنند.
ویندایر؟ از آن بچه هایی بودند که الگوی خیلی ها شدند. موسیقی اصیل می ساختند.
سلستیال سیزن؟ آنها فضایشان مال خودشان بود. وقتی از هم پاشیدند همه چیز تمام شد.

من؟ فضای من هم مال خودم است. دوست دارم شبیه دیگران نباشم. دوستانم هم فضای خودشان را دارند، آنهاشان که خواسته اند داشته باشند.
اینجا هر کس کار خودش را می کند.

+ ساعت 3 قبل از ظهر هجدهم اردیبهشت 1387  ؛  

دوستانم چه می‌کشیدند؟ حشیش.
یادم می‌آید پاییز. فصل غمبار و خونی.
دروغامو سگ بخوره از کاسه‌ی سرم.
تندیس‌های اکریلیک از جنین سوسمارهای دوسر در شکم فرشتگان مقرب.
چه عذابی کشید رفیق تا قبل از همه بمیرد.
کج و کوله شدن در گاراژ.

محمدرضا احمدی، رطیل باعشقی ست ساکن جنوب شرق تهران. او، عنکبوت پرزدار بامرام، با ما راه می‌رود با ما می‌خندد با ما سیگار می‌کشد. پالمال آبی او را خواهد گایید. من از مگس‌هایی که شکار می‌کند می‌خورم به آنها تجاوز می‌کنم و عکسشان را روی بازوی همه‌مان خال می‌کوبم. یک روز مرا در خیابان دید (زمانی که هنوز دوست نبودیم). یک روز هم با هم منتظر شدیم کسی را ببینیم شرم بر ما چیره گشت. ممکن نیست او رستگار شود.

دوست داشتن مسلحانه. حمله به خود با دست خالی. برداشتن خود یکی پس از دیگری از سر راه.
+ ساعت 0 قبل از ظهر چهارم مهر 1386  ؛