<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مرگ بر</title>
<link>http://marg-bar.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 12 Oct 2009 06:42:14 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من 105 کیلو ام تا بتونم هر بار بیش از نیم کیلو برینم. فـاک!</title>
<link>http://marg-bar.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>تنهایی اشد مجازاته. اعدام شدیدترین نوع تنهاییه. من تا به حال اعدام نشده‌م اما تا به حال بسیار تنها بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها باری که تو صف اول می‌رفتم روز قدس بود. وقتی با بسیجی‌ها شاخ به شاخ شدیم کسی منو نزد. چرا من از همه می‌خواستم که درگیر نشند؟ پیراهنم سبز بود پاگون‌دار بود عین اورکت بود. یه بار تو یه کافه یه روزنامه‌چیه به ما گفت انگار همین الان از تونل زمان رد شدید از شوروی به اینجا. ممدرضا کله کرده بود یارو رو بزنه. بسیجی ها بیست و پنج متر ما رو به عقب برگردوندند. ما بیست و پنج متر کشیدیم عقب. تو بیست و پنج متر می‌شه چند شهید رو دفن کرد؟ ممدرضا گفت پشتشون هیشکی نیست همین چهل نفرند. ولی ما فقط شعار دادیم اونارو نزدیم. آیا ما ترسو بودیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه جا تو میدون امام‌حسین یه مغازه همه چی می‌فروشه. یه باتوم لاستیکی داره از همینا که ضد شورش می‌زنه. می‌ده دو تومن. گوشه‌ی دسته‌ش اندازه‌ی یه پنج‌زاری شکسته. رسما دست دومه. رسما یکی از بچه‌های خودمون غنیمت گرفته. غیر از این یه باتوم فنری هم هست که سرش یه گوی فلزیه. این دو و نیم. بچه‌ها گفتند این مادر می‌گاد. تو فیلم «هولیگان‌های خیابان سبز» لیدر با همینا به شهادت می‌رسه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;بی‌خیالی چقدر؟ صد و پنج کیلو‌ام. باید برم باشگاه. بیست کیلو حداقل اضافه وزن دارم. بعد باید با ممدرضا بریم فول‌کنتاک. یا همچو چیزی. تو این شرایط این مهمتر از خوندن ترجمه‌های فرهادپور از میرزابنویسای انقلابیه. مطمئنم اسلاوی ژیژک مث گاو می‌خوره و مث اسب می‌رینه.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 06:42:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marg-bar&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>marg-bar</dc:creator>
<guid>http://marg-bar.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک غول با تمام امکانات اجاره داده می شود</title>
<link>http://marg-bar.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>راننده‌ها گفتند کجایی حامد یکی در توالت چند بار به اسم کوچک صدایت کرد. رفتم دیدم یک کارتن‌خواب ریشش را نزده رگش را زده. هوشنگ را صدا زدم و همانطور که می‌شاشیدم از بالای در دیدم به جای اینکه با دست‌های بزرگش جلوی خونریزی را بگیرد جیب‌ها را خالی کرد. من ترمینال را ترک کردم اما چرا محمدرضا رو تنها گذاشتم؟ باید برگردم و روی آن دیوارها فحش‌هایی بنویسم. مسافرانی که در توالت ترمینال شلوارها را پایین می‌کشند شهامت گوزیدن ندارند. آنها فکر می‌کنند راننده‌ها شهامت دارند. اما محمدرضا می‌داند آنها هم ندارند. حقیقت این است که در هر توالت ترمینال یکی از پیش از خلقت در حال گوزیدن بوده است. در ترمینال جایی برای اخلاقگرایان نوکانتی نیست مگر آنکه پیش از این کون خود را به باد داده باشند. به نظرم هوشنگ نیز یک روز مجبور است بمیرد وگرنه کشته خواهد شد. ایده‌ی محمدرضا این است که برویم کونگ‌فو.&lt;br /&gt;&lt;p&gt;کارتن‌خواب‌ها ریش می‌گذارند که زنده به نظر بیایند. نیمی از کارتن‌خواب‌هایی که برای دست‌گرمی نشان کردیم پیش از آنکه شب به سراغشان برویم مرده بودند.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;در کوچه پس‌کوچه‌های میدان اعدام روی دیوار با جوهر قرمز نوشته بود روز جهانی حفاظت از حقوق پرندگان. تاریخ گذاشته بود و زیرش نوشته بود بیایید پرنده‌ها را به گا ندهیم. یا همچون چیزی. اینها که در اعدام پرنده می‌فروشند اگر پرنده ها را به گا ندهند خودشان باید به گا بروند. تا دیروز که اینطوری بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;بگذار مهمان‌ها بیایند مهمانی. ما از این خانه می‌رویم نهار در ولیعصر هات‌داگ می خوریم برمی‌گردیم کتابخانه. یا زنگ می‌زنیم به نیلوفر بیاید دهنمان را سرویس کند با تئوری‌های آب‌دوغ‌خیاریش درباره‌ی ادبیات و سیاست و فمینیسم و غیره. شب را کجا بخوابیم؟ کنار کارتن‌خواب‌ها. نیم ساعت دیگر باران می‌گیرد. به جان خودم امشب در خیابان از ذات‌الریه کشته می‌شوم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 09:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marg-bar&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>marg-bar</dc:creator>
<guid>http://marg-bar.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ریدن در میانه ی میدان</title>
<link>http://marg-bar.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>در جعبه‌ی مقوایی کوچک را باز کردم که شکلات بردارم دیدم پر از مدادتراش زردرنگ است. دختره گفت شکلات نیست؟ گفتم نه مدادتراش است. از پله ها پایین می‌آمدیم. او نشست روی پله‌ها در پاگرد و من اینطرف نرده‌ها چند پله پایین‌تر ایستادم. قیافه‌ی جنوبی‌ها را داشت سبزه بود و موها فر بود. در جیب ها گشتم دو شکلات پیدا شد یکی را که طعم انگور داشت انداختم برای دختره. همان موقع یکی دیگر از زمین پیدا کردم دادم بهش بعد دستش را گرفتم حرف زدیم و دوست شدیم. سعید آمد گفت کجایی تو؟ بیا سر کلاس. بعد نرفتم. بعد در یک صحنه‌ی دیگر سعید و آن دیگری که یادم نیست کی بود لابد دوستم بود اما چغر و گستاخ بود چیزهایی گفتند که دختره زد روی شانه‌ام و رفت. بعد سعید گفت به خاطر خودت گفتیم طرف خوشگل نبود. بیدار شدم. چه بد!&lt;br /&gt;آخرین طبقه‌ی آن دانشگاه مال دانشجوهای ارشد فلسفه بود. کلاس‌ها خالی بود و اسم استادها که روی در کلاس‌ها خورده بود اسم‌های آخوندی بود. در راهرو یک کتابخانه هم بود. کتابدار آخوند بود با کتاب‌های کلفت جلد چرمی که لوازم تحریر هم می‌فروخت و من خواستم از شکلات‌هایش کش بروم که دیدم مدادتراش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعید از این اخلاق‌ها ندارد که سر قیافه‌ی دخترها آدم را نصیحت کند. ولی محمدرضا. دخترهای با او خوشگل و احمقند. برعکس، آنهایی که طرف من بوده‌اند احتمالا باشعور بوده‌اند اما آنقدرها خوشگل نبوده‌اند. و نتیجه‌ی هر دو یکی ست. محمدرضا به خاطر حماقت باورنکردنی آنها دست برمی‌دارد و من وسط‌های ماجرا پی می‌برم که طرف خوشگل نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شنبه شد دختر برنزهه نیامد.</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 03:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marg-bar&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>marg-bar</dc:creator>
<guid>http://marg-bar.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ببینم تو از چوسان قدیم می آیی؟ کو دولت؟</title>
<link>http://marg-bar.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>پشت پیشخوان بودم یکی ماشین برای تنکابن خواست. یارو محمد جوهرچی بود هنرپیشه‌ی آب‌دوغ‌خیاری تلویزیون و اینا. سرم را انداختم پایین گفتم به تخمم. رفت. خائن خائن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی روم تو زیپش را ببندم عین کسخل ها. شب ها من روی کیسه خواب می خوابم ممدرضا بیدار است روی صندلی چرت می زند. صبح ها دخل را می شمرد تخس می کند فیفتی فیفتی. من باشم یا نباشم ممدرضا همینقدر گیرش می‌آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بین راننده ها یک پسره اسمش بیژن است. بچه ی رشت است کنار دریا خانه دارد. ازدواج نکرده در همان خانه‌ی پدری اتاقی کنار دریا دارد. یک پنجره ی بزرگ رو به دریا. روزهایی که مسافر کم است و بیژن می ماند، شب تنها می نشیند بیرون دفتر با تسبیحش بازی می کند. دورنمای دفتر را آپارتمان های شهرک بسته است. معلوم نیست چه می خواهد. گاهی بدون مسافر برمی‌گردد رشت. نه حرص پول دارد نه زن. با دوستانش در اتاق کنار دریا دلستر می خورد و قلیان می کشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح شنبه تنها در دفتر بودم. یک دختره بلیط برای قزوین خواست حواسم پرت شد. برنزه بود و تپل بود. بعدا به ممدرضا گفتم نبودی ببینی دختره برنزه و تپل بود و خوشگل بود. اسمش را گفت. گفت شنبه ها می آید. بعد گفت قیافه اش خوشگل نیست معصوم است. نمی دانم. فکر کنم درست می گفت. اما این شنبه سعی می کنم بیشتر وقت کنم نگاهش کنم. طوری که نفهمد. فکر کنم کلا نفهمد چون معصوم است. معصوم ها کلا کم می فهمند مثل ژرژ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همینا.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 13:32:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marg-bar&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>marg-bar</dc:creator>
<guid>http://marg-bar.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردن در میان جمع</title>
<link>http://marg-bar.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>ادبیات و واقعیت همواره به هم دروغ می گویند. من چرا به خودم و بقیه دروغ نگویم؟ تهران را پسرهای لاغر بیست و یک ساله به آتش کشیدند. هورایش را بگذار من چاق بکشم. هیچکس نمی تواند مثل من هورا بکشد. من اگر می توانستم خوب در باد سیگار پسرها را روشن کنم به جای هورا کشیدن سیگار پسرها را روشن می کردم. کون لق ادبیات. می خواهم صد سال سیاه آدم مهمی در ادبیات نشوم. ادبیات به فدای واقعیت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درگیری با واقعیت روزمره. چیزی که مثل خوره کـــیر آدم را می خورد و می تراشد. نیمه کاره رها کردن کار، عشق، رابطه ها و داستان ها. کوه نرفتن، عرق نخوردن، سـکــــس نکردن. این سوسول بازیا.&lt;br /&gt;چرا من اینطوری شدم؟ از کی؟ چرا هر بار خواستم درست بشم حوصله م سر رفت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گور بابای ادبیات و گور بابای من. الان چه جای فکر کردن به خصوصیات فردیه؟ من دستگاهی هستم که برای انقلاب هورا می کشم. باید انقدر صداقل داشته باشی که کــــون فرزندان دشمن بذاری بی حال و هول شخصی.&lt;br /&gt;مهم نیست اگه چرت گفتم چون اینا حرفای من تنها نیست. ما خیلی ایم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 11:04:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marg-bar&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>marg-bar</dc:creator>
<guid>http://marg-bar.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شباهت‌های احتمالی دو جمجمه‌ی نسبتا بزرگ</title>
<link>http://marg-bar.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>گوش بریده‌ی آدم به چه درد یه زن می‌خوره ها؟ ونگوگ می‌خواست بکنه اون تو وگرنه کــیرش رو می‌برید. گفته باشم من ونگوگ نیستم. شاید یه روز مشتم رو وا کردم دادم دستش. میل خودشه اگه خواست نگهش می‌داره اگه نه می‌ندازه تو جوب جیغ می‌کشه.&lt;br /&gt;امروز یه فیلم وایکینگی دیدم. از وایکینگ‌ها نباید اسم برد.&lt;br /&gt;دیروز تو مترو یه پسر دیدیم با موهای بلند و ریش‌های بلند. موهای قهوه ای و ریش‌ها و ابروهای قهوه‌ای خیلی روشن. با پوست سفید و پیراهن سیاه و شلوار لی سیاه. با تسبیح سیاه. جاش رو داد به پیرمردی که پشت به ما ایستاده بود دمپایی لاستیکی پوشیده بود و خمیده بود. پیرمرد وقتی نشست دیدیم چهارشانه است عین بوکسوری از دور خارج شده با صورتی خیلی اخمو ته‌ریش بلند و چانه‌ای خیلی محکم. دست به سینه نشست. انگشت‌های هر دو پاش پیچیده بود تو هم و ناخن شصت پاش له شده بود. پسره با ما ترمینال جنوب پیاده شد. آخر نفهمیدیم سوسول بود درویش بود یا وایکینگ بود.&lt;br /&gt;گوست داگ یه سامورایی بود. نسل سامورایی‌ها قرن‌ها پیش منقرض شد. اونها سیاه و هیکل گنده نبودند و کفترباز نبودند. من اگه بچه‌محل گوست داگ بودم حاضر بودم براش آش‌رشته ببرم بالا. حتی شاید اگه تو خیابون از کنار هم رد می‌شدیم عین منقرض‌شده‌های داغون به هم سلام تشکیلاتی می‌دادیم.&lt;p&gt;درست شدم. دارم زندگی می‌کنم. الان فقط گوش راستم کره باید برم دکتر. حتم دارم تو درگیری‌ها فقط همونقدر ترسیدم که لازمه. من هنوز کار دارم. واسه گیم‌آور شدن هیچ وقت دیر نیست. ندا نه یک انقلابی بود نه قدمی بزرگ‌تر از بقیه داشت برمی‌داشت. اما این کاری رو کرد که کرد. تو سی و چند سالگی هم می‌شه گلوله خورد و خون رو از سه مسیر مختلف روی صورت پف کرد بیرون. حالا که بیست و هشت سالمه.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 18:49:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marg-bar&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>marg-bar</dc:creator>
<guid>http://marg-bar.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خفه خون!</title>
<link>http://marg-bar.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>برای شادی روح شهدا&lt;br /&gt;الفاتحه مع الصلوات&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اللهم صل علی محمد و آل محمد&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 11:34:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marg-bar&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>marg-bar</dc:creator>
<guid>http://marg-bar.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کندن از کوه شهر خودت شروع می شه بدبخت!</title>
<link>http://marg-bar.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>تنبور تنهایی برعکسه. فشار داده شده به اعصاب. مرد آلتشو دست نمی گیره تنبور بزنه. به جاش محتویاتشو خالی می کنه. همه چی تو سی دیای سفیده. سگ از این خبر داره که کم کم. واسه انقراض هورا بکش مرد. جای بریده گی خوب نمی شه خوب به تخمت. برو تو خیابون تف کن.&lt;br /&gt;خطرناکه دست برداری. مسبوق به سابقه ست خونریزی.&lt;br /&gt;از پرده هایی که آفتاب نمی گذره گنجیشک می گذره. همیشه چند دقیقه مونده به اخبار. یه کم مونده به مسیج. چطور بگم؟ من دلم درد نمی کنه. مریض کسی نیستم. فقط دارم لفتش می دم. فرق نمی کنه با قرص یا جادو. مهم بالا رفتن از پله های فرعی همه ی اون ساختمونای مسکونی قدیمیه. منظورم اینه که سراسیمه نمی شه سراسیمه گی رو پنهان کرد. گناه داره.&lt;br /&gt;یه عده اعدام می شن که بگن هی! من اینجام! صدای اونا رو باید ضبط کرد گذاشت تو ماشین. یه عده تنبورای دیستروشن تو شلوارشونه. وقتی می شاشن کاسه ی توالت ذوب می شه. نمی دونستی؟&lt;br /&gt;کل انداختن نداشت خودزنی. هر کی می مرد می برد.&lt;br /&gt;سگ نشو.
</description>
<pubDate>Sat, 24 May 2008 12:03:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marg-bar&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>marg-bar</dc:creator>
<guid>http://marg-bar.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://marg-bar.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://www.metal-archives.com/band.php?id=150&quot; target=_blank&gt;آمون آمارث&lt;/A&gt;؟ آن بچه ها کار خودشان را می کنند. آنها آنطوری اند.&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.metal-archives.com/band.php?id=503&quot; target=_blank&gt;آناتما&lt;/A&gt;؟ آنها خیلی عوض شده اند. ولی اوایل دهه ی نود عالی بودند. آنها فقط کمی خسته اند.&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.metal-archives.com/band.php?id=3377&quot; target=_blank&gt;لاکریماس پروفندر&lt;/A&gt;؟ بچه های بامعرفتی اند. هرچند آلمانی اند ولی وفادارند.&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.metal-archives.com/band.php?id=307&quot; target=_blank&gt;اینهرجر&lt;/A&gt;؟ آن بچه ها وایکینگ را خوب می فهمند.&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.metal-archives.com/band.php?id=2937&quot; target=_blank&gt;کانستراکتد&lt;/A&gt;؟ آنها بچه های کاربلدی اند.&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.metal-archives.com/band.php?id=95&quot; target=_blank&gt;فاینترول&lt;/A&gt;؟ هر چیزی را می توانند به موسیقی تبدیل کنند. حواسشان هست زیاده روی نکنند.&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.metal-archives.com/band.php?id=360&quot; target=_blank&gt;ویندایر&lt;/A&gt;؟ از آن بچه هایی بودند که الگوی خیلی ها شدند. موسیقی اصیل می ساختند.&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.metal-archives.com/band.php?id=2336&quot; target=_blank&gt;سلستیال سیزن&lt;/A&gt;؟ آنها فضایشان مال خودشان بود. وقتی از هم پاشیدند همه چیز تمام شد.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من؟ فضای من هم مال خودم است. دوست دارم شبیه دیگران نباشم. دوستانم هم فضای خودشان را دارند، آنهاشان که خواسته اند داشته باشند.&lt;BR&gt;اینجا هر کس کار خودش را می کند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 23:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marg-bar&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>marg-bar</dc:creator>
<guid>http://marg-bar.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://marg-bar.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>بخار کسانی که اطراف آدم چرت می زنند از دور شبیه اسبی ست که می خواهد ندود. سنگلاخی که از آن بوی جانور می آید جای سنگ انداختن نیست. گرسنگی جای بچه انداختن نیست. دوستم رفته کوه می گوید آنجا جای تف انداختن نیست بیا برویم کونگ فو. محمدرضا! بگذار جایی بشاشم که عقاب ها می کنند. گیج خوردن همین جاهاست که رخ می دهد. عنکبوت پابرجایی که هر روز کافه می رود اگر نداند تو چه می کشی گوز خواهد شد.&lt;br&gt;
&lt;br&gt;
ترکیب به هم ریخته ای داشت دوست دیگرم وقتی باخت. زخمی که به سرش آمده بود چشم داشت می دید. از تبری که در او بود شناختیم اش. بقیه اش ترسی خزنده بود زیر پوستی بریده بریده.&lt;br&gt;
&lt;br&gt;
سوال های کوچکی که همیشه هست به چه درد می خورد؟ باید از کسی که تکان دهنده باشد پرسید. ادامه ی دوست آدم کجاست مثلا؟ یا وقتی عقابی که مرده است را کشته اند زن رجال سیاسی را کی می دزدد؟ منظورم این است که ما همین طورها باید از خودمان دفاع کنیم. نه با شعر نوشتن.&lt;br&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jan 2008 23:13:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marg-bar&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>marg-bar</dc:creator>
<guid>http://marg-bar.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
